ساده مثل زندگی

 

عقاید یک دلقک

نویسنده: هاینریش بل

ترجمه: محمد اسماعیل زاده

عقاید یک دلقک را سالها پیش خوانده بودم. همان وقت هم دوستش داشتم. این بار که خواندمش فهمیدم "هانس شنیر" شخصیت اصلی کتاب هم در ایست شخصینهای محبوب داستانی من قرار می گیرد. عقاید شنیر دلقک چقدر درست ولی دردنیای امروز ما چقدر عجیب به نظرمی رسند.

    من با تعصب خاصبه اوقات فراغت انسانها که به اشکال مختلف نیز هست، می نگرم: اینکه چگونه کارگری که پاکت حقوقش را درجیب می گذارد و روی موتورسیکلت خود سوار می شود، بورس بازی که بالاخره گوشی تلفن را بهزمین می گذارد، دفتر یادداشت خود را در کشوی میز می گذارد، یک خانم فروشنده ی مواد غذایی پیش بند خود راباز می کند،دست و رویش را می شوید، موهایش را مرتب می کند و به لبانش ماتیک می زند، کیف دستیش را بر می دارد و به راه می افتد،تمام این صحنه ها آنقدر انسانی هستند که به نظرم می رسد من اصلا انسان نیستم، چون من اوقات فراغت را فقط به صورت نمایش می توانم به اجرا درآورم.

نوشته شده در ۱۳٩٦/۳/۸ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ توسط س. نظرات ()

شازده حمام

نویسنده: دکتر محمدحسین پاپلی یزدی

انتشارات پاپلی - انتشارات گوتنبرگ

یک مجموعه چند جلدی خیلی خوب. من سه جلد را خوانده ام. نثر ساده و روان و خاطراتی واقعی از آدمهایی دور از زمان و مکان ما ولی بسیار آشنا. خاطرات دکتر پاپلی از یزد چند سال پیش شبیه خاطرات مادربزرگ من است از مشهد همان سالها. نشان می دهد که مردم چقدر مثل هم زندگی می کرده اند. کتاب را پدرم هم خواندند و بسیار دوستش داشتند. می گفتند توصیف زندگی اجتماعی واقتصادی مردم است در دوران کودکی شان.

وقتی این کتاب را می خواندم فکر می کردم چقدر تجربه زندگی من کم است. چقدر کم با مردم آشنایم و چقدر حیف که بهتر و با کنجکاوی و دقت بیشتری حرفها و خاطرات پدربزرگها و مادربزرگهایم را گوش نکره ام.

"بیژن شروع کرد به خواندن یک شعر کردی. گفتم خوب همین شعر را بنویس. گفت مگر می شود شعر را هم نوشت؟ دو ساعتی طول کشید تا ده دوازده کلمه کلیدی آن شعر را نوشت. خیلی شاد شده بود. گفتم ... که دوستش داری، سواد دارد؟گفت نه. گفتم اگر کاری کنی که او هم بتواند بخواند می توانی برایش نامه بنویسی. مثل این که کشف بزرگی کرده است. گفت خوب تو درسش بده. گفتم نمی توانم. گفت چرا. گفتم من مردهستم. گفت خیلی خوب، خیلی خوب، تو مرد هستی پس درسش بده. تو که نامرد نیستی. هرگز در تمام عمرم مثل آن  شب معنای مرد و نامرد را بهتر از آن چه بیژن گفت نشنیدم. من چون "مرد" هستم به دختری که او دوست دارد درس بدهم. او گفت تو که "نامرد" نیستی.من در عمرم چند بار مرد بوده ام؟ چند بار نامرد؟"

نوشته شده در ۱۳٩٦/۱/۱٢ساعت ٧:۳٦ ‎ق.ظ توسط س. نظرات ()

من

کارگردان:سهیل بیرقی

یک فیلم سرد سیاه درباره زنی خلافکار در جامعه ای پر از خلاف و ناامنی.   زنی تنها و مستاصل که تقریبا به بن بست رسیده ولی همچنان سعی می کند خودش را محکم نگه دارد. فیلم که تمام می شود می فهمی جواب هیچ کدام از سوالهایت را نگرفته ای. فیلم بخشی از زندگی "آذر" را نشان می دهد.فقط می دانیم تنها و خلافکار است ولی نمی فهمیم که بوده و چطور به اینجا رسیده و چگونه کار میکند و...

برای من نکته جذاب فیلم بازی زیبای لیلاحاتمی بود در نقش آذر. لیلا در این فیلم قالب همیشگی زن آرام و از طبقه متوسط جامعه را شکسته است.

نوشته شده در ۱۳٩٦/۱/۱٢ساعت ٧:۳٥ ‎ق.ظ توسط س. نظرات ()

 

دو تا دفترتلفن در خانه داشتیم. چندسالی بود که عوض نشده بودند.امشب تصمیم گرفتم شماره ها را در دفتر جدیدی بنویسم. خیلی از شماره ها عوض شده بودند،بعضی از اسمها و شماره ها معلوم بود که برای یکبارتماس گرفتن نوشته شده بودند و صاحبانشان را نمی شناختم،بعضی از شماره ها ازکسانی بودند که دیگر ارتباطی با هم نداشتیم و دردفتر جدید ننوشتم، بعضی از شماره ها....امان از این شماره های آخری... شماره تلفن عزیزانی که دیگر نیستند. شماره های عزیزی که هر باربا لبخند می گرفتمشان و یا از دیدنشان روی تلفن خوشحال می شدم... امان ازاین شماره هایی که حتی دل خط زدشان را ندارم... دل پاک کردنشان از لیست مخاطبین تلفن همراهم را ندارم... و بدتر و غم انگیزتر، دستخط همان عزیزان است در دفتر تلفن....عزیزانی که رفته اند و شماره ها و دستخطشان مانده... امان از روزگاری که برقرار نمی ماند

نوشته شده در ۱۳٩٥/۱٢/٢٧ساعت ٦:٥٤ ‎ق.ظ توسط س. نظرات ()

از خم چمبر

نوشته: محمود دولت آبادی

انتشارات پیوند

دولت آبادی آدمی را خوب می شناسد. درون شخصیتها را می کاود و با خودشان روبرویشان می کند. چنان شیوا و بلیغ و درست که انگار تو را می کاود و روبروی خودت قرار می دهد. "از خم چمبر" عالی بود.یکی از بهترین توصیفها از نبرد آدمی با خودش و با دیگران.

قسمتی از کتاب:

      می خواست خودش را جایی قایم کند. تا حال اینجور با خودش روبه رو نشده بود. تا حال کسی او را اینجور به خودنشان نداده بود. آه.... آدمیزاد گاهی چقدر نفرت انگیز می شود! خودش را می گزد. اما این، جراحتش را بیشتر می کند. این، وجودش را بیشتر به زهر انباشته می کند. در هم می پیچاندش. خوی کژدم را پیدا می کند. می ترسد و می گزد.می گزد و می گزد. آدم اما نمی تواند زیر خاک فرو برود. بیرون است. همین بیشتر میآزاردش. چشم در چشم دیگران. چشم در چشم خود.

نوشته شده در ۱۳٩٥/۱۱/٩ساعت ٦:۱٠ ‎ق.ظ توسط س. نظرات ()

تنهایی پر هیاهو

نوشته: یهومیل هرابال

ترجمه:پرویز دوایی

نسخه الکترونیک

کتاب خوبی بود. خیلی خوب. از آن کتابهایی که دلت نمی اید زمین بگذاری. نه اینکه داستان هیجان انگیزی داشته باشد.نه!! داستان پر کششی هست ولی هیجان انگیز-در معنای عامش- نیست. ولی گاهی دلت پر می شود از کشف هیجان انگیز نکته ای شگفت درباره آدمی و زندگیش... کتاب دوست داشتنی است درباره کتابها و آنچه به زندگی مان می اورند.کتاب خوانها دوستش خواهند داشت.

پ ن : موقع خواندن تنهایی پر هیاهو بارها یاد کتاب "451 درجه فارنهایت" از "بردبری" بودم.

قسمتی از کتاب:

   ولی علت هراس من این نبود.خوف من ازآن جهت بود که به قاطعیت دریافتم این پرس هیولایی که دربرابر من است دارد ناقوس مرگ پرس های کوچک را به صدا در می اورد. دیدم که معنی تمام این قضیه، آغاز عصری تازه در شغل من است،که این کارگرها موجوداتی متفاوت، با عاداتی متفاوت هستند، که دیگر ایام لذتهای کوچک رندگی من به سر امده، روزهای کشف کتابهای سهوا به دور انداخنه شده، که این افراد نمودار طرز فکرجدیدی هستند، که حتی اگر هریک ازآنها، به صورت مزد خشکه، از هر نوبت چاپ، کتابی با خود به خانه می برد، دیگر آن حالت سابق را نداشت و کار ما نسل قدیم دیگر به پایان رسیده است. ما قدیمی ها بی قصد و عمد باسواد شده بودیم. هر یک از ما در خانه اش از کتابهاای بازیافته درمیان باطله ها، کتابخانه کوچک معتبری داشت، مجموعه ای از کتابهایی که از نابودی رهانیده بودیم، به این امید خجسته که دراین کتاب ها روزی چیزی خواهیم خواند که هستیمان را دگرگون کند.

نوشته شده در ۱۳٩٥/۱۱/٦ساعت ٢:٤٦ ‎ق.ظ توسط س. نظرات ()

در سالن بزرگ امتحان ایستاده ام. مراقب امتحان هستم. فکر می کنم که مراقب امتحان بودن چه کار خسته کننده ای است. به بچه ها نگاه می کنم. به سرها و

ردنهای خم شده بر برگه ها،به پاهایی که عصبی تکان می خورند، به دستهایی که می نویسند... فکر می کنم به خودم، به این بچه ها، به آینده...

آرام آرام به انتهای سالن می روم و از پنجره به درختان عریان باغچه مدرسه نگاه می کنم و به آسمان خاکستری گرفته سردترین و بی بارانترین روزهای شهرم... که ناگاه صدای آواز پرنده ای سکوت را می شکند.لبم به لبخندی گشوده می شود.لبهای بچه ها هم... 

نوشته شده در ۱۳٩٥/۱٠/۱٧ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ توسط س. نظرات ()

نوای اسرار آمیز

نوشته:اریک امانویل اشمیت

ترجمه:شهلا حایری

نشر قطره

نوای اسرارآمیز یک نمایشنامه تک پرده ای است که دو مرد ایفاگر نقشهایش هستند. دو مرد که هر کدام با دید خودشون از عشق و دل دادگی می گویند. از عشقی که نواها و چهره های مختلف دارد... مثل بقیه آثار اشمیت از خواندن این کتاب هم لذت بردم.کتابی که گوشه هایی از حقیقت انسان وزندگی را نشان می دهد. کتابی کوچک و پر کشش و پر از نکته های عمیق و زیبا...کتابی که هم خواندنش لذت بخش است و به فکر می اندازتمان.

قسمتی از کتاب:

    من از اون آدمهام که فقط بلدن گنده گویی کنن،اونم از بدترین هاش، ازاونهایی که مردم حرفهاشونو گوش می کنن و بهشون احترام می زارن. به نظرم واسه این ادبیات رو مرام خودم کردم تا دیگه به خودم زحمت زندگی کردن ندم، از بس که می ترسیدم. روی کاغذ یک قهرمانم اما در واقعیت گمان نمی کنم حتا خرگوشی رو ازتله اش نجات داده باشم. من، زندگی روواسه زیستن نمی خواستم، می خواستم بنویسمش، خلقش کنم، مهارش کنم، اینجا، وسط این جزیره، تو ناف دنیا.نمی خواستم در زمانی که بهم داده شده زندگی کنم بس که خودخواه بودم، و در زمان مردم هم نمی خواستم زندگی کنم، نه من زمان رو خلق می کردم، زمان های دیگه ای رو، و اونا رو با ساعت شنی نوشتارم تنظیم می کردم. همه ش غرور!دنیا می گرده،علف ها می رویند، بچه ها می میرن و من برنده جایزه نوبلم!

نوشته شده در ۱۳٩٥/٩/٢ساعت ٤:٠٤ ‎ق.ظ توسط س. نظرات ()


 Design By : Pichak