ساده مثل زندگی

 

نامزدی است, همانی زنانه. دو خانم از فامیل عروس دف می زنند. پدر داماد می آید تا به پسر و عروسش تبریک بگوید و عکس بگیرد. من روی صندلی نشسته ام, پدر و مادر داماد کنارم ایستاده اند. حرفهایشان را می شنوم:

پدر داماد: این خانما چقدر خارج می زنند. بگو یا درست دف بزنند یا نزنند.

مادر داماد: شما قراره فقط چند دقیقه اینجا باشی. چیزی نگو. غریبه اند هنوز. ناراحت می شوند.

پدر داماد: پس بگو همین چند دقیقه رو نزنند. اینقدر خارج نزنند رو اعصاب من.

من می خندم. پدر و مادر داماد هم! پیرمرد محترم رو به من می گوید:" دست خودم نیست. میدونی که!" و من می دانم.

نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/۱٦ساعت ٤:٤۱ ‎ب.ظ توسط س. نظرات ()


 Design By : Pichak