ساده مثل زندگی

1. امتحان ریاضی بچه های چهارم تجربی است. مراقب امتحان هستم. معاون آموزشی با بلندگو اعلام می کند که تعداد سوالها 12 تا است, 9 سوال یک سمت و 4 تا سمت دیگر برگه. بچه ها دقت کنند که برگه شانکامل کپی شده باشد. همین حرفها را من هم اول امتحان گفته ام و دبیر ریاضی شان هم تکرار کرده. 120 دقیقه وقت امتحان تمام می شود. برگه ها را جمع می کنم. یکی از بچه ها برگه را نمی دهد. میگه:" برگه من فقط 9 تا سوال داره. باید یک برگه دیگه بهم بدید و 40 دقیقه دیگه وقت بدید." میگم: مگه اول امتحان چند بار نگفتیم برگه سوالات دو رو هست و 12 تا سوال داره. چرا برگه رو نگاه نکردی؟ میگه:" همون وقت دیدم برگه ناقصه ولی خواستم اینا رو جواب بدم بعد وقت بذارم واسه اون 3 تا سوال. حالا باید یک برگه دیگه بهم بدید با 40 دقیقه دیگه زمان تا به سوالها جواب بدم!" برگه را با هزار مکافات تحویل می گیریم. وقتی بیرون می رود همه مان را تهدید می کند که از همه مان شکایت می کند که زمان بیشتری به او نداده ایمتعجب

2.امتحان درس من است. چند دقیقه از زمان باقی مانده و چندتا دانش آموز بیشتر در سالن نیستند. به همکارم می گویم که او برود و من می مانم. بچه ها برگه ها را تحویل می دهند و همه می روند به جز یکی. صدایم می کند و می گوید:" خوب خانم. بگید تا بنویسم." می پرسم:گچی بگم" میگه:" جوابارو دیگه." با تعجب میگم:" جوابارو؟ همچین قراری داشتیم؟" میگه:" مگه خانم فلانی رو نفرستادید که وقتی بچه ها رفتند جوابارو به من بگید؟"تعجبسوال

3. امتحان ادبیات دوم دبیرستان است و من مراقب امتحان.

یکی از بجه ها: خانم درفش کاویانی چیه؟

من: داری امتحان میدی.تو باید جواب بدی نه من.

+ اصلا یادم نمیاد. میشه بگید مربوط به کدوم قسمته؟

من: داستان کاوه آهنگر.

+ اصلا بلد نیستم. کدوم درس کتابمون بوده؟

من: من دبیر ادبیاتم؟

+ نه. ولی میدونم ادبیاتتون خوبه. کمک نمی کنید؟

من:تعجب

چند دقیقه بعد همه رفته اند به جز او. میگه: خانم! فکر می کنید اگه تا اخر وقت بشینم چیزی یادم میاد؟اصلا اون درسو نخوندم.

من:اگه اصلا نخوندی که یادت نمیاد.

+ از امدادهای غیبی کمک نمیرسه؟

من: امدادگران غیبی فصل امتحانات سرشون شلوغه. مدرسه شما هم دور و بد مسیره. اگر هم بیان به درد امروز تو نمی خورند پاشو برگه رو بیارنیشخند

4. بعد از امتحان ادبیات. دارم از مدرسه میرم بیرون که یکی از بچه میاد پیشم و میگه:" خانم خیلی ازتون دلخورم. به خاطر شما 75% از نمره امتحانم کم میشه"

من:چرا؟

+ شعر حفظ نکرده بودم. می خواستم از رو برگه جلویی بنویسم. هر وقت سرمو بالا اوردم دیدم دارید نگاهم می کنید.نشد تقلب کنم.

من: امر می فرمودید جای دیگه ای رو نگاه می کردمنیشخند

می خندد:"آخه یک چیز دیگه هم هست. نشد تقلب کنم, مجبور شدم از خودم شعر بگم. الان تن شاعر تو قبر رو ویبره است. جواب اونو چی میدید؟"

من:تقصیر رو می اندازم گردن تو که تقلب کردن بلد نیستی!چشمک

نوشته شده در ۱۳٩۳/۳/۱٦ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ توسط س. نظرات ()


 Design By : Pichak