ساده مثل زندگی

دیروز آخرین روز امتحانات بود و آخرین روز رسمی کاری من. صبح زود که می رفتم به سمت مدرسه, فکر می کردم که چقدر دلم تنگ میشه برای بوی نان تازه نانوایی سر چهارراه نزدیک خانه, برای خیابانهای خلوتی که پر بودند از سرو صدای گنجشکها, بزای دیدن مردان و زنان مسنی که همان صبح زود حیاط خانه را شسته بودند و حالا مشغول شستن پیاده رو جلوی خانه بودند, برای آن پیرزنی که چادر رنگی گلدار به سر از نانوایی می آمد, برای آن پیرمرد خمیده پشت نزدیک مدرسه که هر صبح مشغول رسیدگی به باغچه جلوی خانه اش بود, برای بچه ها و نوجوانان 7 تا 17 ساله با قیافه های اخمو و خواب آلود, برای راننده سرویس های کم حوصله, برای آن خانم جوانی که دوان دوان دست پسرک 4 ساله خواب آلودش را می کشید و به مهد می آورد- مهدی که بعضی روزها هنوز درش بسته بود-, برای ذوق خودم از دیدن خیابانهای خلوت و مسیر نیم ساعته ای که ظهر- وقت برگشت- بیشتر از یک ساعت طول می کشید, برای نسیم خنک صبح و هوای خوب, برای لمس زندگی که بیدار بود و من روزهای دیگر در خواب یا رخوت صبحگاهی از دستش می دهم...

نوشته شده در ۱۳٩۳/۳/٢٢ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ توسط س. نظرات ()


 Design By : Pichak