ساده مثل زندگی

او ظرف می شست و ما هم نشسته بودیم توی آشپزخانه و صحبت می کردیم. یکباره رو کرد به من و گفت:"فلانی رو یادته؟"

یادم بود.

گفت:"میدونی داره از همسرش جدا میشه؟سه تا بچه هم داره."

گفتم:"سه تا بچه داره؟ چقدر عجیب! چرا جدا میشه؟"

+ کسی درست نمیدونه. خانمش خیلی خوبه ها. مشکل از خود فلانی هست. تازه فهمیده این نوع زندگی رو نمی خواسته. عوض شده. ارتباطش با دوستان قدیمش قطع شده. سبک زندگیش عوض شده.

نگاهم کرد و گفت:"یادته چقدر عاشقش بودم؟"

خندیدم:"یادمه"

گفت:" احمق بودم که عاشق همچین آدمی بودم,نه؟"

گفتم:"احمق نبودی.یک دختر دانشجوی 19 ساله بودی و اون هم یک جوان خوشتیپ بیست و چند ساله که ظاهرا شبیه رویاهای تو بود. بی تجربه بودی.خدارو شکر اوضاع اونجوری که تو میخواستی پیش نرفت."

گفت:" حالا که میگم خدا رو شکر! ولی ان موقع چقدر حالم بد شد.چقدر ناامید شده بودم. چقدر...."

همه روزهای بدش را یادم بود. روزهای عاشقی از راه دورش, روزهای شکست عشق ابراز نشده اش, حال بدش... همه را یادم بود.یادش بود. یادمان هست.

گفت:" ان روزا وقتی میگفتند خواست خدا نبوده, حکمت این بوده که بهم نرسید, عصبانی می شدم که توجیه می کنید, که خدا خوشی من رو نخواست... ولی حالا میگم خدا رو شکر که نشد. وگرنه حالا من- جای همسر او- با سه تا بچه و مردی که هنوز نمیتونه پای تصمیمش وایسه باید چکار میکردم؟"

آن شب همه مان به حکمت خدا در سرنوشتمان فکر میکردیم. به روزهای بدی که گذرانده بودیم و به خوشی ختم شده بودند, به روزهای بدی که بد ماندند و ختم به خیر نشدند, به روزهای بدی که هنوز ادامه دارند, به اتفاقاتی که امیدی به خیر بودنشان نداریم, به حکمتی که گاهی_ گاهی که نه! بیشتر وقتها_ درکش نمی کنیم.
پ ن 1: خدایا حکمتت بماند, این روزها منتظر معجزه ام. برایم معجزه کن!

پ ن2: عیدتون مبارک!

پ ن3: ماجرای بالا واقعی واقعی بود, همه کلماتش!

نوشته شده در ۱۳٩۳/٥/٦ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ توسط س. نظرات ()


 Design By : Pichak