ساده مثل زندگی

برای خداحافظی هیچ وقت دیر نیست

مجموعه داستانهای کوتاه با مقدمه فرخنده آقایی

گردآورنده: الهه رضوانی

انتشارات سخن گستر

مردم دوستش داشتند. زیاد بلند نبود. چشم های میشی و معصومی داشت. ساده و زودباور بود. موهای مجعد قهوه ای رنگ داشت. بره سفیدی بود که دشتی برای رهایی و دویدن نداشت. سال بعد باید می رفت سربازی. عقب هم افتاده بود و دیرکرد داشت. نمی شد. نمی توانست زودتر برود. صبح ها که بیدار می شد تلخ و گرفته بود. از زنده بودنش دلگیر می شد. ولی ظهرها و عصرها حال بهتری داشت. مردم را که می دید حالش بهتر می شد. فکر می کرد:" من می توانم جای هر کدام از این ها باشم. زن داشته باشم, بچه و ماشین. کت و شلوار بپوشم و با زن و بچه هایم برویم زیارت؛پابوس امام رضا." و چقدر توی این هجده سال دلش می خواست حرم امام رضا را ببیند. چیزی ته قلب اش بود که مطمینش می کرد ته همه ی این ها خوشی است، راحتی است؛ مثل دراز کشیدن توی ایوان و درحال درازکش هندوانه و چای خوردن. مثل بوی خوش ادکلن سلمانی وقتی به پشت گردنت می زند. ...

قسمتی از داستان "یحیی" نوشته زوست خوبم " اکرم سلیمی"

نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/۱٩ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ توسط س. نظرات ()


 Design By : Pichak