ساده مثل زندگی

مدرسه موشها محبوبترین برنامه تلویزیونی کودکی من بود. همه تصور من از مدرسه بر اساس این عروسکها شکل گرفته بود. بین جمع فامیل، من همان موشموشکی بودم که " می خوره غصه چون نمیتونه بره مدرسه". پیش خودمان بماند هنوز هم گاهی صبحها که می روم مدرسه برای خودم آواز می خوانم: می رم مدرسه می رم مدرسه جیبام پر از فندق و پسته".

شهر موشها1 را با خانواده ام در سینما دیدم. هنوز هم مدرسه نمی رفتم!

شهر موشها2 را دوبار دیدم. یک بار با دوستان هم سن و سالم و یک بار با یک گروه ده نفره از فامیل که دختربچه شش ساله ای را به تماشای فیلم بردیم. بعد از مدتها سالن سینما پر از تماشاچی بود. بعد مدتها بزرگترهایی که به سینما آمده بودند شاد بودند، چشمهایشان برق داشت، می خندیدند و خاطره می گفتند. بعد مدتها پرده سینما پر از رنگهای زیبا بود، بعد از مدتها سالن سینما پر از موسیقی شاد شده بود، بعد مدتها پدر و مادرها با بچه ها به سینما آمده بودند، بعد از مدتها بزرگترها در سینما دست زدند و آواز خواندند. بعد مدتها خاطره بازی جمعی همسن و سالهای من- و بزرگترهامان- رنگ شادی گرفت، بعد مدتها...هم خاطره بازی کردیم و هم خاطره سازی!

نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/٢۸ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ توسط س. نظرات ()


 Design By : Pichak