ساده مثل زندگی

1

نشسته ام روی صندلی آرایشگاه. چشم دوخته ام به آیِنه روبرو و به موهایی که دسته دسته به زمین می ریزند. موهایم کوتاه می شوند و من به روزهایی فکر می کنم که با حوصله موهایم را سشوار کشیده بودم.به روزهایی که بی حوصله با گیره ای ساده بسته بودمشان...به لحظه هایی که دیگران زیبایی موهایم را ستایش کرده بودند...به لحظه هایی که اولین تار سفید را بینشان دیدم و دلم فرو ریخت...به لحظه هایی که تارهای سرکش را زیر مقنعه فرستاده بودم...به اینکه زیر شال مشکی چه حسی داشته اند؟ آیا با شالها و روسریهای رنگی خوشحالتر بوده اند؟ به همه لحظه هایی که دلم میخواست از قید گیره و روسری آزادشان کنم و بسپارمشان به نوازش نسیم... به لحظه هایی که یک دسته شان را دور انگشتم می پیچیدم...همان لحظه های سخت ی که فکر می کردم و به نتیجه نمی رسیدم...به لحظه هایی که دور مداد دستم می پیچیدمشان...همان لحظه های ناب نوشتن...ترجمه...درس خواندن... موهایم به زمین می ریزند و من به یک سال گذشته فکر می کنم...به زندگی...

نوشته شده در ۱۳٩٤/٢/۱۳ساعت ٥:٢۸ ‎ب.ظ توسط س. نظرات ()


 Design By : Pichak