ساده مثل زندگی

یکی از اولین روزهایی که کارم رو تو یک شهر کوچک شروع کرده بودم از خدا یک هدیه بزرگ گرفتم:مرجان رو! مرجان رو یک دوست مشترک به من معرفی کرد، شاید هم شرایط خاص آن روزها. به هرحال، از همون اول رفتار مرجان و آرامشش برام جالب بود. تو اون شرایط خاص(روزهای اول کار،دوری از خانواده،دنبال خونه گشتن تو شهر غریب و کوچک و...)که همه ما دختران جوان رو به شدت کلافه و عصبی کرده بود آرامش مرجان برام عجیب بود.بعدها که بیشتر باهاش آشنا شدم فهمیدم که این آرامش محصول پختگی تو شرایط سخت زندگیش بوده. مرجان میدونست که این روزها وشرایط اونقدرها هم بد نیستند و تموم میشن و بعدها میشن روزها و خاطراتی که با خوشی ازشون یاد میکنیم.پس،سخت نمیگرفت.

این سخت و جدی نگرفتن روزها و شرایط در ظاهر سخت و جدی،بهترین درسی بود که از مرجان گرفتم. از مرجان آروم و صبور و فهمیده و پاک و نازنینی که از بهترین دوستان من شد. دوستی ای که شاید خیلی نزدیک و صمیمی نشد ولی آنقدر عمیق و مورد اعتماد هست که هروقت دلگیر و خسته باشم باهاش درد ودل کنم و اون گوش بده، همدلی کنه و بعد چنان صحبت رو عوض کنه که یادم بره موضوع چی بوده . وقتی صحبتم تموم بشه،احساس سبکی و شادی کنم.انگار همه چیزهایی رو که من تو کتابها میخونم یا تو فیلمها میبینم ،تحسین میکنم و سعی میکنم یاد بگیرم رو مرجان بلده بدون کتاب،بدون فیلم... و شنیدن این چیزها از مرجان و دیدنشون تو زندگیش، هزاران بار شیرینتر و موثرتره.

مرجان عزیز و دوست داشتنی من،که میدونم اینجا رو نمیخونی،به نقل از پیامکی که حتما این روزها زیاد به دستت رسیده،باید بگم که برایم در ردیف کسانی هستی-که به قول نیما- یادت روشنم میدارد...خدا رو برای داشتن دوستی مثل تو هزاربار شکر میکنم.

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/٤ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ توسط س. نظرات ()


 Design By : Pichak