ساده مثل زندگی

دیشب فیلم شاعر زباله ها را دیدم.فیلمی با پیرنگ تنهایی، آرزوهای از دست رفته، شعر و عشق.قصه آدمهایی که هر روز میبینیم و از ساده از کنارشان می گذریم. قصه تنهاییها و آرزوهای چال شده ای که همه مان،هر کدام به نوعی، تجربه اش کرده ایم.قصه رفتگر جوان و کوتاه قامت و نازیبایی که عاشق دختری بلند قامت و زیبا میشود. پسر، که آرزوی شاعرشدن دارد، میخواهد بماند و مثل یک درخت وحشی ریشه هایش را در خاک محکم کند و دختر میخواهد برود. سرانجام این عشق از همان ابتدا معلوم است و صحنه های فیلم هم این را نشان میدهند. یکی از صحنه هایی که دوست داشتم صحنه ای بود که برگهای خزان زده همه جا را پوشانده است و رفتگر جوان با جارویش راه را برای دختر باز و تمیز میکند، اما پسر جا میماند و دختر می رود. شاید این صحنه نشان نقش پسر در زندگی دختر باشد که راه برایش باز کند:کرایه تاکسیش را بفرستد یا با یک کتاب شعر او را به زندگی برگرداند. زنی تنها را در آستانه سردی سرد(انگار فروغ این خط شعر را برای این لحظه گفته یا شاید کارگردان این صحنه را بر اساس این خط ساخته و یا شاید این تشابه فقط ساخته ذهن من است).

داستان فیلم غم انگیز است و فضا خاکستری و خزان زده وسرد. ولی فیلم گرم و جذاب است به خصوص که دو نکته ویژه هم دارد : شعر زیبای لورکا و صدای گرم شاملو. فیلم را دوست داشتم. به نظرم زیبا و متفاوت بود.

پ ن:نیاز به گفتن نیست که آنچه نوشتم برداشت و احساس شخصی من است از فیلم به عنوان یک تماشاگر معمولی.

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/۱٧ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ توسط س. نظرات ()


 Design By : Pichak