ساده مثل زندگی

در یک مهمانی نسبتا شلوغ هستم. سرم درد میکند.سعی میکنم دیگران متوجه نشوند ولی انگار فهمیده اند حالم خوش نیست. چند نفری می پرسند:چیزی شده؟حالت خوب نیست؟ جواب میدم:چیزی نیست.سرم یکم درد میکنه. میپرسند:چقدر؟ با انگشت روی شقیقه ام را فشار میدم و میگم: اینجا به اندازه یک سکه 50 تومانی درد میکنه.(منظور اندازه قسمتی است که درد میکند و آنان متوجه می شوند!)جوابها اینها است:

-برو حیاط چند تا نفس عمیق بکش خوب میشه.

-چیزی نیست. بهش فکر نکن خوب میشه.

-چیزی نیست. زیاد به کتاب و کامپیوتر خیره میشی خسته شدی.

-چیزی نیست.  از شلوغی اینجاست.چند دقیقه دیگه عادت میکنی خوب میشه.

هنوز همان جا بودم و سرم هنوز درد میکرد. یک عده دیگر میپرسند:چیزی شده؟ حالت خوب نیست؟ این بار جواب میدم: شقیقه ام به اندازه یک سکه تمام بهار درد میکنه.

این بار این جوابها رو میشنوم:

- ای وای. میخوای برات مسکن بیارم؟

-وای!چطور تحمل میکنی؟ میخوای ببرمت دکتر؟

-ای وای! پاشو برسونمت خونه. چرا با این سردرد وحشتناک امدی؟

جالب اینجاست که چند نفر از همون گروه اول(گروه چیزی نیست) بعد از شنیدن "به اندازه یک سکه تمام بهار درد میکنه" میگویند: دردت اینقدر زیاد بود و به ما نگفتی؟تعجب

انگار این روزها درد را هم با مقیاس پول می سنجند!

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/٢٤ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ توسط س. نظرات ()


 Design By : Pichak