ساده مثل زندگی

پرنده من

نوشته فریبا وفی

یک داستان بلند،ساده و روان و صمیمی.نوشته های یک زن خانه دار معمولی.یک دختر،یک خواهر،یک همسر،یک مادر و یک زن.یک زن ساده و از طبقه متوسط شهری ایرانی با همه غمها و شادیهاومسایل کوچک و بزرگش. زن داستان،که راوی قصه هم هست، را میتوانستم کاملا درک کنم.هم شبیه من بود و هم شبیه من نبود. آدمهای دیگر قصه هم درک شدنی و باورپذیر هستند و هر کدام قصه خودشان را دارند در کنار قصه راوی. گرچه که قصه راوی هم چنان با این افراد گره خورده که جدا از این قصه های فرعی معنی ندارد.اگر قصه امیر،مهین،شهلا، مامان و آقاجون و... را ندانی چطور میتوانی قصه زنی را باور کنی که حتی اسم هم ندارد؟و چه خوب که اسم ندارد تا تو بتوانی هر اسمی از زنهای اطرافت را به او بدهی و مدام با دیگران مقایسه اش کنی،درست مثل نویسنده کتاب.

داستان گذشته و حال زندگی یک زن را روایت میکند،زنی که میفهمد،احساس میکند،آرزوهایی دارد و .... ولی اسیر روزمرگی و آدمهای زندگیش هست.با راوی تا آنجا پیش میرویم که او هم هویت مستقلش را پیدا میکند:پرنده اش را.

داستان را دوست داشتم. داستانی درباره زنان به قلم یک زن که خوشبختانه شعار فمینیستی نمی دهد.

بخشهایی از داستان:

خاله محبوب می گوید:"من فقط به عشق ماتیک زن جعفر شدم." جعفر شوهر اولش بود."گفتند تا عروسی نکنی نمیتوانی ماتیک بزنی".مامان نمیداند به خاطر چه چیزی زن آقاجان شد."یک روز مرا به پدرت دادند.فکر کردم لابد بابای دوم است و من باید این دفعه دختر او باشم.یک نفر یک مشت به پهلویم زد و گفت پدرت نیست شوهرت است.از آن موقع هر وقت مشت میخوردم میفهمیدم اتفاق مهمی افتاده".

گریه بی صدا راخوب میشناسم. گریه بی صدا یعنی نمیتواند از اینجا برود.چمباتمه می زنم. سرم را میان دستهایم می گیرم. از اینکه دخترم شبیه من بشود بیزارم.از اینکه من شبیه مامان یا شهلا بشوم بیزارم.هیچ وقت دنبال شباهت نبوده ام ولی آن را دیگران پیدا می کنند و حاضر و آماده تقدیمت می کنند.

عشق مهین شباهتی به هیچ کدام از این آدمها ندارد. عشق او نه آروغ می زند‘ نه خودش را می خاراند‘ نه زل زل نگاه می کند و نه فحش می دهد. فقط در کنارش دوچرخه سواری می کند. صبر می کنم تا darling از دوچرخه پیدا بشود. بالاخره باید دوچرخه ها یک جایی بایستند.

انگار برای اولین بار است که با واقعیت زندگیم روبرو می شوم. انگار تنها امشب قادر هستم مزخرفاتی مانند زندگی مشترک و کانون گرم خانواده و کوفت و زهر مار را دور بریزم و تعریفهای خودم را ابداع کنم. این زندگی من است و این دو بچه فقط مال من هستند. حالا تمام مسئولیت تنها به عهده خودم است که چه جوری ادامه دهم. از پس فشار دردی سنگین اشکهایم را پاک می کنم. احساس می کنم قوی شده ام.

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/٢٩ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ توسط س. نظرات ()


 Design By : Pichak