ساده مثل زندگی

رفته بودم مغازه لوازم قنادی. خرید می کردم که خانم مسنی نفس نفس زنان واردشد. فروشنده که انگار خانم رو میشناخت، سریع صندلی گذاشت و به خانم تعارف کرد که بنشیند. خانم نشست و شروع کرد از پادرد و کمردرد نالیدن. فروشنده گفت: این روزها که پادردوکمررد همه گیر شده.شما که غذاهای خوب و سالم قدیمی خوردید حالا تو سن بالا درد دارید، ما جوونهای امروزی که همین الان هم درگیر این دردهای جسمی هستیم و فکر کنم اصلا به سن شما نرسیم. خانم مسن (که داشت من رو نگاه میکرد)گفت، ما انقدر که کار کردیم و به خودمون سخت گرفتیم حالا دردمند شدیم، خانمهای جوون امروزی آنقدر که کار نمی کنند! ما یک قالب صابون می بردیم حمام،هم پنج تا بچه رو می شستیم هم لباسهارو تازه سعی میکردیم صابون واسه دفعه دیگه هم بمونه. جوونهای حالا چی؟ ظرفهاشون رو ظرفشویی میشوره،لباسهاشونو لباسشوویی!تازه تموم که میشه صداهم میده که خانم بیا کارهای تو رو من انجام دادم.خانوم هم یا پای تلویزیون هست یا پای آیینه و آرایشگاه! دوباره رو به من ادامه داد:دختر جان! یک کم از دستات کار بکش، یک کم کار کن، کارات رو خودت انجام بده! زیر لب چشمی گفتم و لبخندی زدم و بیرون آمدم.

خونه که رسیدم بدو رفتم جلوی آیینه. به شال و پالتوی مشکی ساده ام نگاه کردم و صورت بدون آرایشم. به دستهای کرم نزده ام خیره شدم و ناخنهای مانیکور نشده که هیچ، حتی سوهان نخورده ام. از خودم پرسیدم چرا این حرفها رو به من زد؟ آن هم با آن لحن؟ من کجا شبیه کسی بودم که انگار جوانی زن را دزدیده بود؟

هنوز هم جوابم را نمیدانم.

پ ن: بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم ...

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/۱ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ توسط س. نظرات ()


 Design By : Pichak