ساده مثل زندگی

 

وقتی تو خیابون و تاکسی و اتوبوس و...تنها هستم در ذهنم از زندگی آدمهایی که از کنارم می گذرند قصه می سازم یا ربطشان می دهم به فیلمهایی که دیده ام یا کتابهایی که خوانده ام. تصور می کنم شبیه کدام شخصیت داستان هستند و بعد به قصه خیالی ام پر و بال می دهم. آن روز,تو مترو هم مشغول داستان پردازیهای خیالم بودم که پیرزن وارد مترو شد. چشمهایش زیباترین قهوه ای بودند که تا بحال دیده ام. بر خلاف چهره و اندام پیر و لباسهای کهنه و مندرسش, چشمهایش جوان و زیبا و جذاب بودند.در خیال من این چشمان, چشمان یک پرنسس بودند. صندلی کنارم خالی بود و پیرزن نشست. اعتراف می کنم حوصله پیرزنها را ندارم به همین دلیل سعی کردم پیرزن را ندیده بگیرم و در عوض برای چشمهای خوشرنگش قصه بسازم. دو دختر جوان کنار صندلیمان ایستادند و شروع کردند از لباس و مارک و قیمت لباس و... صحبت کردن. پیرزن رو کرد به من و ازپسر جوانش گفت که همه درآمدش را صرف لباسش می کند.می گفت طوری لباس می پوشد که انگار شازده است,می گفت حتی اجازه نمی دهد مادرش لباسهایش را بشوید که از سکه نیافتند و... گفت و گفت و گفت ومن به عشق آن چشمان فریبا گوش دادم تا رسید به داستان جوانی خودش که خدمتگزار بیمارستان بوده ولی آنقدر شیک و مرتب لباس می پوشیده که گاهی بیماران و همراهانشان با دکترها اشتباهش می گرفته اند, آنقدر لباسها و تیپش با همکارانش فرق داشته که همکاران نمی خواسته اند با او در یک شیفت باشند.معلوم شد لباس دوستی و شیک پوشی از خودش به پسرش رسیده.آهی کشید و گفت:" چی بودم و چی شدم دخترم. حالا باید برای چندرغاز سر پیری از پیرمرد و پیرزن دیگه ای مراقبت کنم.غذا بپزم, دارو هاشون رو بدم." پرسیدم:چرا؟مگه حقوق بازنشستگی ندارید؟ با درد گفت: خدا از شوهرم نگذره. وقتی فهمیدم معتاد شده تهدیدش کردم طلاق می گیرم چون شوهر معتاد آبروی آدم رو میبره و من از همکار و دوست وآشنا خجالت می کشم. نفهمیدم چطور ت ر ی ا ک به خوردم داد و سریع به بیمارستان خبر داد. اونا هم آزمایش گرفتند و بیرونم کردند. 27 سال سابقه کارم هم دود شد. من موندم و چند تا بچه و یک شوهر معتاد که خدا الهی .... . خلاصه شوهرش رو نفرین کرد و آه کشید تا وقتی که پیاده شد. و من به داستان خیالی ام از آن چشمان زیبا و رنج کشیده فکر می کردم.

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/۱ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ توسط س. نظرات ()


 Design By : Pichak