ساده مثل زندگی

 

پوستر سیمین روی دیوار اتاقم بود, درست روبروی میز تحریر. اولین بار که مادربزرگ دیدش, با تعجب پرسید:عکس کیه؟ گفتم که سیمین نویسنده است, قصه می نویسد.گفت, عکس مرده هارو نزن دیوار اتاقت.شگون نداره. گفتم سیمین هنوز زنده است.گفت خیلی پیره. از من هم پیرتر. فهمیدم چه شده.مادربزرگ حساس بود. من نباید هیچ پیرزنی را بیشتر از او دوست می داشتم, حتی مادربزرگ دیگرم را, چه برسد به سیمین که غریبه بود ,در نگاه مادربزرگ. دوباره نگاه کرد به عکس و پرسید چه جور قصه هایی مینویسه؟ (مادر بزرگ قصه بلد نیست یا قصه گویی بلد نیست ولی هزاران شعر و متل و مثل زیبا می داند). قسمتهایی از داستان "به کی سلام کنم؟" را برایش می خوانم. با دقت گوش می کند و آرام آرام اشک می ریزد. داستان که تمام می شود, مادر بزرگ آهی می کشد و می گوید:این که قصه نبود مادر. عین زندگی بود. بیچاره پیرزن. نمی دانم منظورش از پیرزن سیمین است یا پیرزن قصه. در جوابم میگوید:مگه فرقی هم می کنه؟ دوتا شون یکی بودند, این سیمین خانم هم معلومه که تنها بوده.

از آن روز مادربزرگ با سیمین,با پوستر سیمین, دوست شد.هر وقت پیش ما می آمد حتما چند باری به اتاقم می آمد و در سکوت خیره می شد به سیمین.

بعد از مادربزرگ پوستر را از دیوار اتاق برداشته ام. ولی امروز دلم عجیب هوای هر دو پیرزن را کرده. پوستر سیمینم کجاست؟عکسهای مادربزرگ کو؟

پ ن: به کی سلام کنم؟

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/٢٧ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ توسط س. نظرات ()


 Design By : Pichak