ساده مثل زندگی

میدان ایتالیا - یک داستان مردمی در سه زمان

نویسنده: آنتونیو تابوکی

مترجم: سروش حبیبی

قسمتیهایی از متن کتاب:

استرینا به او جواب نوشت:" ماجرا دیگه کهنه شده. آن جانور هم سکته کرده و مرده. شاید آنجا, آمریکا, با این زبانی که تو حرف می زنی, گذشت زمان طور دیگری باشد. ولی اینجا نه سال از آن روز گذشته و وارد سال دهم شده ایم. اسپریا جز خرچنگ چیزی نمی خورد و من به قدری فرتوت و کوچک شده ام که از تابستان سال پیش دیگر خودم را ندیده ام چون قدم به آینه نمی رسد. به این ترتیب از عمرم چند سانتی متری بیشتر نمانده و اگر تو باز هم پا به پا کنی, وقتی به اینجا برسی من بخار شده و به هوا رفته ام."

 

زلمیرا گفت:" گاریبالدو سی سالگی می میره. پدربزرگ و پدرش هم سی سالگی مردن. پسرش هم سی سالگی می میره."

آسمارا یک بطری روغن پیشش گذاشت و به طرف در شتابید.

-خدایا, آخه چه جوری می شه. گاریبالدو پنج سال پیش سی سالش بود.

زلمیرا گفت:" کاریش نمی شه کرد؟ طالع که دروغ نمی گه."

پ.ن : موقع خواندن این کتاب, مدام یاد صد سال تنهایی بودم.

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/۱٥ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ توسط س. نظرات ()


 Design By : Pichak