ساده مثل زندگی

 

 غرفه دار جوان نمایشگاه کتاب,بی حوصلگی اش کاملا معلوم بود. چشمشش بین مردم و لپ تاپش در گردش بود و هوش و حواسش جاهای دیگری سیر می کرد. جاهایی که خیلی هم زیبا و رویایی نبودند به نظرم. وقتی دید من مشتاقانه محو کتابها شده ام, ایستاد و دست به سینه نگاهم کرد. بعد شروع کرد به تعریف از کتابها که چاپ جدیدند و ترجمه روانی دارند و ... . به یکی از کتابها اشاره کردم و پرسیدم این همان کتابی نیست که سالهاپیش با فلان اسم چاپ شده بود؟ گفت: نمی دونم.مگه نویسنده اش جدید نیست؟ ماتم برد. به تورگینف می گفت نویسنده جدید؟ فکر کردم آدم است دیگر اشتباه می کند. حواسش نبوده. باز مشغول کتابها بودم که کتاب دیگری را نشانم داد. کتابی مشهور و قدیمی با مترجمی نامی و پرسابقه. گفتم کتاب خوبی است.قبلا خوانده ام ولی چرا اینقدر کم حجم شده و آب رفته؟ گفت که چند نفر دیگر هم این را گفته اند ولی خودش کتاب قدیمی را ندیده بوده و متوجه کم  حجم ! شدن کتاب نشده. بعد کتابهای شعر را نشانم داد و به کتاب شعری اشاره کرد و گفت که کتاب خودش است و کتاب دیگری را نشانم داد و گفت ترجمه خوبی دارد و خودش ویرایشش کرده. لبخند زدم گفتم که چه خوب است که ذوق شاعری و دانش ویراستاری دارد و شانس کار در انتشاراتی و کتاب فروشی. با لبخندی غمگین سر تکان داد و گفت که این هم شغلی است.یک مجموعه داستان خریدم از کتابهایی که "او" ویراستارش بود ولی کتاب شعرش را حتی ورق هم نزدم. دروغ چرا؟ بی حس و حالیش ناراحتم کرد. شعر شاعر دل مرده به چه کارم می آید؟

نوشته شده در ۱۳٩٢/۸/٦ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ توسط س. نظرات ()


 Design By : Pichak