ساده مثل زندگی

لیلا از بستگان من است. چند سالی است که ازدواج کرده و بچه دار نشده است. مشکل سلامت ندارند,نه لیلا و نه همسرش. ه قول دکترش:"انگا خواست خدا نیست که این دو بچه دار شوند." لیلا زیاد به من زنگ می زند و از هر دری صحبت می کند.نکته تکراری حرفهای هر روزه لیلا بیماریهایش هست, نه! بیماریهایش بود... تا چند هفته قبل لیلا یا سر درد داشت یا دندان درد. یا کمر درد یا پا درد. یک روز سرما خورده بود و یک روز کهیر زده بود و یک روز... . اضافه کنید گله و شکایت از فامیل و دوست وآشنا که چرا چنین اند و چنان نیستند و...

اما... چند هفته ای است که لیلا و همسرش دخترکی را به فرزندی پذیزفته اند. حالا همه حرفهای لیلا درباره شیطنتها و شیرین زبانیهای دخترکی است که همه کردار و عاداتش عجیب شبیه لیلا است. حالا فقط از معجزه گری می گوید که با قاشق خودش و از ظرف غذایش غذا دهان شوهر وسواسی لیلا می گذارد و دستهایش را با پیراهن ضد عفونی شده اش! تمیز می کند و آقای پدر نه تنها ناراحت نمی شود که قهقهه می زند از شادی. انگار نه انگار که همان مردی است که باید پاورچین پاورچین و با احتیاط از کنار ظرف غذا و حتی کمد لباسش رد می شدی.

این روزها خانه لیلا پر از شادی است و خانه های همه ما. همه مایی که شریک غم لیلا بودیم و سعی می کردیم تنهاییش را کمرنگ کنیم.

قدمت مبارک پری کوچولو!زندگیت پر سرور, شادی بزرگ!

نوشته شده در ۱۳٩٢/۸/۳٠ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ توسط س. نظرات ()


 Design By : Pichak