ساده مثل زندگی

کولی کنار آتش

نوشته: منیرو روانی پور

باران می بارد, باران یاقوت, می خندی, صورتت را زیر باران می گیری, دانه های درشت باران به گونه ها و لبهایت می خورند, بازیگوشانه در مسیر یاقوتی دهان باز می کنی, سر تکان می دهی. گیلاس معلق در هوا, میان دو لبت می نشیند, همچون نگینی روی انگشتر, لبانت را بهم می فشاری صدای پیرزن را می شنوی:

" از همین جا شروع می شود."

رو به پیرزن می چرخی, نگاهش می کنی, جوان می بینی اش با پیراهنی از شکوفه های سپید و صورتی, شکوفه های بسته باز می شوند, صورت دخترک چین بر می دارد, دخترک دستانش را به سوی تو دراز می کند, پیری, انگار جریانی از غبار به سویت هجوم می برد... عقب می کشی, شکوفه ها میوه می دهند, روبه رویت اینک پیرزنی است با ردایی از دانه های گیلاس...

نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/٥ساعت ٦:٥٧ ‎ب.ظ توسط س. نظرات ()


 Design By : Pichak