ساده مثل زندگی

 

سر کلاس نشسته بودیم و بچه ها از سرگرمیهایشان می گفتند. از کارهایی که معمولا انجام می دهند مثل موسیقی گوش کردن و رمان خواندن و فیلم دیدن و از کارهایی که دوست داشتند انجام دهند ولی...یکی شان می گفت که دلش می خواهد توی خیابان بدود و کسی نگوید دیوانه است. یکی شان می گفت دلش می خواهد توی خیابان,با حجاب مناسب, دوچرخه سواری کند و هزاران حرف ومتلک نشود و کسی مزاحمش نشود, یکی می گفت دوست دارد تا آخر شهر را پیاده برود, یکی می گفت چه می شود وقتی با اطلاع خانواده اش با پسرهاودخترهای فامیلش بیرون می رود نگران نباشد که آشنایی ببیندشان و هزار حرف پشتشان نباشد. یکی دیگرشان جایی را می خواست که داد بزند و عقده گشایی کند. یکی می پرسید که چرا جایی و وسیله ای برای تخلیه انرژی اش ندارد. دیگری می گفت وقتی توی خیابان و با گوشی توی گوشش موسیقی گوش می کند, دلش می خواهد سرش را با نوای موسیقی تکان بدهد ولی...

بچه ها می گفتند و من گوش می کردم و حسرتها و آرزوهای نوجوانان دیروز و امروز و فردا در ذهنم تکرار می شد و زیر بار هزاران چرای بی پاسخ آوار می شدم. زیر بار هزاران حسرت بزرگی که کوچکترین و معمولترین آزادیها و حقوق این دخترکان است. این دختران صبر, دختران حسرت, دختران پاک, دختران سرزمین مهر, سرزمین خورشید!

ترا نمی بخشند.

به تهمت دیدن.

به جرم زمزمه کردن,

و عشق ورزیدن.

به اتهام شنودن,

و بازگو کردن.

مرا نبخشیدند.

ترا نمی بخشند.

که بی گناهی, و بخشش سزای پاکان نیست.

نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/٢٠ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ توسط س. نظرات ()


 Design By : Pichak