ساده مثل زندگی

 

قیدار

نویسنده: رضا امیرخانی

نشر افق

- یک بار دیگر به من بگو که سید گلپا چه گفت؟

-فرمود, خوش نامی قدم اول است... از خوش نامی به بدنامی رسیدن, قدم بعدی بود... قدم آخر, گم نامی است... طوباللغربا!

قیدار سر تکان می دهد و به سوی در نیمه باز می رود. تا خط وسط جاده قدیم شمیران می رود. اتول های گذری می زنند روی ترمز. از همان وسط, بالا و پایین و چپ و راست را می سکد. بعد بر می گردد و در تاریکی حیاط لنگر پاسید گم می شود و همان جور که در گاومیش را باز می کند, زیر لب می گوید:

- گنده نامی, گندنامی, گم نامی ... خوشا گم نامان! خوشا گم نامان!

پ ن : از کتابهای امیر خانی فقط "من او" رو دوست داشتم. به نظرم "قیدار" ضعیفتر از بقیه نوشته های امیرخانی بود. من رو یاد تیپ های قهرمان فیلمها و سریالهای دهه شصت و اوایل دهه هفتاد تلویزیون خودمون انداخت. قهرمانهایی آنقدر سفید که دیگر شخصیت قابل قبولی نبودند.اصلا شبیه"آدمهای" دنیای واقعی نبودند. قیدار از آنها است.جایی خواندم "شخصیت قیدار آنقدر سفید نشان داده شده که سفیدیش چشم را می زند"(نقل به مضمون). با این حرف موافقم. گرچه آخر داستان نمی توانستم قیدار و گم نامی را با هم تصور کنم. برای قیدار, "قیدار" بودن و نام داشتن خیلی مهم بود انگار!

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/۱٤ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ توسط س. نظرات ()


 Design By : Pichak