ساده مثل زندگی

 

جلسه دیدار با اولیا بود. این هم نمونه ای از صحبتهای ما و اولیا:

1.+مادر دانش آموز: درسهاشون سنگینه. باید معلمها بیشتر بچه ها رو درک کنند.

-همکارم: بله.حق با شماست. ما هم همه سعیمون رو می کنیم تا با بهترین روش به نتیجه خوب برسیم.

+ ولی درسهای دخترم سنگینه. درس شما سخته. باید درکش کنید.

- درسته. درس نسبتا مشکلیه. ولی دخترتون اصلا توجه نشون نمیده. باید سعی کنه من هم کمکش می کنم.

+ شما باید درکش کنید. درستون سخته. بیشتر درک کنید.

این گفتگو چند خط دیگر با همین مضمون تکرار میشود!

همکارم: خانم محترم. دخترتون دوم دبیرستانه! دکترای فیزیک اتمی نمی خونه که! یکم تلاش کنه و حواسش رو جمع کنه نمره می گیره.

مادر دانش آموز: اون بچه است, درسش سخته!شما درکش کنید, مخصوصا موقع نمره دادنتعجب

2. دخترک سوم دبیرستان است. تازه نامزد کرده.ما هم که مثلا نمی دانیم این آقای جوانی که همراهش است نامزدش است. می گوید برادرش است. شما هم مثل ما باور کنیدچشمک

همکارم: پارسال درسش عالی بود. امسال افت کرده. حواسش به درس و کلاس نیست.

آقای نامزد با لبخند: بله. حواسش جای دیگه است.از خود راضی

3. همکارم: خانم فلانی! مریم جون درس نمی خونه و تمرین نمی نویسه.

مامان مریم: مریم تصمیم گرفته تربیت بدنی بخونه. واسه همین بعدازظهرها میره کلاسهای ورزشی. وقت نداره زیاد درس بخونه. از باشگاه که بر میگرده خسته اس.

همکارم: خیلی خوبه که راه آینده اش رو پیدا کرده ولی باید بتونه دیپلم بگیره که دانشگاه تربیت بدنی بخونه؟

مامان مریم: دیپلم که می گیره بالاخره. اگه شماها بهش سخت نگیرید و باهاش راه بیایید. سخت می گیرید همه تون. فکر نمی کنید ریاضی و زبان و ... به چه درد بچه من می خوره؟ سخت نگیرید تا دیپلمش رو بگیره.  بذارید بره دنبال چیزایی که دوست داره و به دردش می خورهتعجب

نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/۳۱ساعت ٥:٤٦ ‎ب.ظ توسط س. نظرات ()


 Design By : Pichak