ساده مثل زندگی

شازده حمام

نویسنده: دکتر محمدحسین پاپلی یزدی

انتشارات پاپلی - انتشارات گوتنبرگ

یک مجموعه چند جلدی خیلی خوب. من سه جلد را خوانده ام. نثر ساده و روان و خاطراتی واقعی از آدمهایی دور از زمان و مکان ما ولی بسیار آشنا. خاطرات دکتر پاپلی از یزد چند سال پیش شبیه خاطرات مادربزرگ من است از مشهد همان سالها. نشان می دهد که مردم چقدر مثل هم زندگی می کرده اند. کتاب را پدرم هم خواندند و بسیار دوستش داشتند. می گفتند توصیف زندگی اجتماعی واقتصادی مردم است در دوران کودکی شان.

وقتی این کتاب را می خواندم فکر می کردم چقدر تجربه زندگی من کم است. چقدر کم با مردم آشنایم و چقدر حیف که بهتر و با کنجکاوی و دقت بیشتری حرفها و خاطرات پدربزرگها و مادربزرگهایم را گوش نکره ام.

"بیژن شروع کرد به خواندن یک شعر کردی. گفتم خوب همین شعر را بنویس. گفت مگر می شود شعر را هم نوشت؟ دو ساعتی طول کشید تا ده دوازده کلمه کلیدی آن شعر را نوشت. خیلی شاد شده بود. گفتم ... که دوستش داری، سواد دارد؟گفت نه. گفتم اگر کاری کنی که او هم بتواند بخواند می توانی برایش نامه بنویسی. مثل این که کشف بزرگی کرده است. گفت خوب تو درسش بده. گفتم نمی توانم. گفت چرا. گفتم من مردهستم. گفت خیلی خوب، خیلی خوب، تو مرد هستی پس درسش بده. تو که نامرد نیستی. هرگز در تمام عمرم مثل آن  شب معنای مرد و نامرد را بهتر از آن چه بیژن گفت نشنیدم. من چون "مرد" هستم به دختری که او دوست دارد درس بدهم. او گفت تو که "نامرد" نیستی.من در عمرم چند بار مرد بوده ام؟ چند بار نامرد؟"

نوشته شده در ۱۳٩٦/۱/۱٢ساعت ٧:۳٦ ‎ق.ظ توسط س. نظرات ()

از خم چمبر

نوشته: محمود دولت آبادی

انتشارات پیوند

دولت آبادی آدمی را خوب می شناسد. درون شخصیتها را می کاود و با خودشان روبرویشان می کند. چنان شیوا و بلیغ و درست که انگار تو را می کاود و روبروی خودت قرار می دهد. "از خم چمبر" عالی بود.یکی از بهترین توصیفها از نبرد آدمی با خودش و با دیگران.

قسمتی از کتاب:

      می خواست خودش را جایی قایم کند. تا حال اینجور با خودش روبه رو نشده بود. تا حال کسی او را اینجور به خودنشان نداده بود. آه.... آدمیزاد گاهی چقدر نفرت انگیز می شود! خودش را می گزد. اما این، جراحتش را بیشتر می کند. این، وجودش را بیشتر به زهر انباشته می کند. در هم می پیچاندش. خوی کژدم را پیدا می کند. می ترسد و می گزد.می گزد و می گزد. آدم اما نمی تواند زیر خاک فرو برود. بیرون است. همین بیشتر میآزاردش. چشم در چشم دیگران. چشم در چشم خود.

نوشته شده در ۱۳٩٥/۱۱/٩ساعت ٦:۱٠ ‎ق.ظ توسط س. نظرات ()

تنهایی پر هیاهو

نوشته: یهومیل هرابال

ترجمه:پرویز دوایی

نسخه الکترونیک

کتاب خوبی بود. خیلی خوب. از آن کتابهایی که دلت نمی اید زمین بگذاری. نه اینکه داستان هیجان انگیزی داشته باشد.نه!! داستان پر کششی هست ولی هیجان انگیز-در معنای عامش- نیست. ولی گاهی دلت پر می شود از کشف هیجان انگیز نکته ای شگفت درباره آدمی و زندگیش... کتاب دوست داشتنی است درباره کتابها و آنچه به زندگی مان می اورند.کتاب خوانها دوستش خواهند داشت.

پ ن : موقع خواندن تنهایی پر هیاهو بارها یاد کتاب "451 درجه فارنهایت" از "بردبری" بودم.

قسمتی از کتاب:

   ولی علت هراس من این نبود.خوف من ازآن جهت بود که به قاطعیت دریافتم این پرس هیولایی که دربرابر من است دارد ناقوس مرگ پرس های کوچک را به صدا در می اورد. دیدم که معنی تمام این قضیه، آغاز عصری تازه در شغل من است،که این کارگرها موجوداتی متفاوت، با عاداتی متفاوت هستند، که دیگر ایام لذتهای کوچک رندگی من به سر امده، روزهای کشف کتابهای سهوا به دور انداخنه شده، که این افراد نمودار طرز فکرجدیدی هستند، که حتی اگر هریک ازآنها، به صورت مزد خشکه، از هر نوبت چاپ، کتابی با خود به خانه می برد، دیگر آن حالت سابق را نداشت و کار ما نسل قدیم دیگر به پایان رسیده است. ما قدیمی ها بی قصد و عمد باسواد شده بودیم. هر یک از ما در خانه اش از کتابهاای بازیافته درمیان باطله ها، کتابخانه کوچک معتبری داشت، مجموعه ای از کتابهایی که از نابودی رهانیده بودیم، به این امید خجسته که دراین کتاب ها روزی چیزی خواهیم خواند که هستیمان را دگرگون کند.

نوشته شده در ۱۳٩٥/۱۱/٦ساعت ٢:٤٦ ‎ق.ظ توسط س. نظرات ()

نوای اسرار آمیز

نوشته:اریک امانویل اشمیت

ترجمه:شهلا حایری

نشر قطره

نوای اسرارآمیز یک نمایشنامه تک پرده ای است که دو مرد ایفاگر نقشهایش هستند. دو مرد که هر کدام با دید خودشون از عشق و دل دادگی می گویند. از عشقی که نواها و چهره های مختلف دارد... مثل بقیه آثار اشمیت از خواندن این کتاب هم لذت بردم.کتابی که گوشه هایی از حقیقت انسان وزندگی را نشان می دهد. کتابی کوچک و پر کشش و پر از نکته های عمیق و زیبا...کتابی که هم خواندنش لذت بخش است و به فکر می اندازتمان.

قسمتی از کتاب:

    من از اون آدمهام که فقط بلدن گنده گویی کنن،اونم از بدترین هاش، ازاونهایی که مردم حرفهاشونو گوش می کنن و بهشون احترام می زارن. به نظرم واسه این ادبیات رو مرام خودم کردم تا دیگه به خودم زحمت زندگی کردن ندم، از بس که می ترسیدم. روی کاغذ یک قهرمانم اما در واقعیت گمان نمی کنم حتا خرگوشی رو ازتله اش نجات داده باشم. من، زندگی روواسه زیستن نمی خواستم، می خواستم بنویسمش، خلقش کنم، مهارش کنم، اینجا، وسط این جزیره، تو ناف دنیا.نمی خواستم در زمانی که بهم داده شده زندگی کنم بس که خودخواه بودم، و در زمان مردم هم نمی خواستم زندگی کنم، نه من زمان رو خلق می کردم، زمان های دیگه ای رو، و اونا رو با ساعت شنی نوشتارم تنظیم می کردم. همه ش غرور!دنیا می گرده،علف ها می رویند، بچه ها می میرن و من برنده جایزه نوبلم!

نوشته شده در ۱۳٩٥/٩/٢ساعت ٤:٠٤ ‎ق.ظ توسط س. نظرات ()

جاودانگی

نویسنده: میلان کوندرا

مترجم: حشمت الله کامرانی

نشر علم

یکی از عادتهای بد من در مطالعه این است که اول چند صفحه از چند قسمت مختلف کتاب را می خوانم و اگر خوشم امد کتاب را می خوانم.چند سال پیش با همین روش "جاودانگی" را ورق زدم و چون احساس کردم بین بخشهای مختلف کتاب همبستگی و ارتباطی نیست، مطالعه جدی را شروع نکردم. چند روز پیش اتفاقی سراغ "جاودانگی" رفتم و این بار مجذوبش شدم. "جاودانگی" کتابی عالی است درباره انسان و میل به جاودانگی، درباره عشق، زندگی، مرگ و درباره موضوعات امروز: جنسیت، محیط زیست و...

داستان"جاودانگی" را نمی توانم تعریف کنم.بازگو کردنش سخت است. کوندرا آگاهانه کوشیده داستانی بنویسد که خطی نباشد. خودش در جایی از رمان می گوید:

"اگر شخصی هنوز آنقدر دیوانه باشد که این روزها بخواهد داستان بنویسد و بخواهد آنها را در امان نگه دارد، باید رمانهایش را طوری بنویسد که نتوان از آنها اقتباس کرد، به بیان دیگر باید به شکلی نوشت که نتوان آنها را بازگو کرد." 

با این کتاب -بعد از مدتها- دوباره لذت کتاب خوانی را تجربه کردم. نمی دانم به خاطر موضوع جالب کتاب بود و یا لذت خواندن کتاب کاغذی.

قسمتی از کتاب:

  زندگینامه: توالی وقایعی که ما آن ها را در زندگیمان مهم می دانیم. اما در زندگی، مهم و غیر مهم چیست؟ چون ما خود نمی دانیم(و هرگز هم به این فکر نمی افتیم که چنین سوال احمقانهای از خود بکنیم)، چیزی را مهم می دانیم که دیگران مهم می دانند، مثل پرسشنامه ای که کارفرما در اختیارمان می گذارد و ما آن را پر می کنیم: تاریخ تولد،شغل والدین، میزان تحصیلات، تغییرات شغل، مسکن، ازدواج، طلاق، تولد کودکان و بیماری های مهم. رقت انگیز است، اما واقعیت همین است: ما آموخته ایم که زندگی خود را به چشم پرسشنامه های شغلی یا دولتی نگاه کنیم.

نوشته شده در ۱۳٩٥/۸/٧ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ توسط س. نظرات ()

زمانی که یک اثر هنری بودم

نویسنده: اریک امانویل اشمیت

مترجمان:فرامرز ویسی-آسیه حیدری

کتابهای اشمیت را دوست دارم. ساده و روانند و به موضوعاتی می پردازند که کمتر بهشان فکر می کنیم. 

"زمانی که یک اثر هنری بودم" داستان جوان بیست ساله ناامیدی است که به جای خودکشی، به هنرمندی اختیار می دهد تا از او یک اثر هنری بسازد. کتاب، داستان تبدیل شدن پسر به یک "شی" و دگرگونیهای جسمی و ذهنی او پس از این تبدیل و آگاهی یافتن او -و خواننده- از انسان بودن است. داستان از دنیای مدرنی می گوید که ارزش انسان را تا حد یک "شی" پایین می اورد و به خاطر سود و شهرت وتجارت هر چه بخواهد می کند. داستان ادمهایی که تنها ظاهر زیبایشان مهم است - آدام، برادران زیبای پیرللی، زیبارویان و ظاهر پر تجمل زِیوس- و کسی که حقیقت را می بیند همان کسی است که نابینا است وظاهر را نمی بیند. کتاب از دروغ وحرص و آز می گوید و از "عشق" که پیروز داستان است.

بخشی از کتاب:

    او قربانی عصر ماست. بهتر بگویم قربانی خطابه ای که عصر ما به آن متکی است.به ما می گویند که ظاهر مهم است،پیشنهاد می کنند که اموال زیادی خریداری کنیم و چیزهای جدیدی را که به بازار می آید را بخریم و یا ظاهرمان را بهتر کنیم،.... من حدس می زنم که آدام هم مثل بسیاری از مردم در این دام افتاده. بی شک او وقتی که نمی توانست در بین این چهره های گوناگون، چهره ی خودش را به نمایش بگذارد، احساس بدبختی می کرد. و زمانی که این شیادبه او پیشنهاد چهره ی تازه و جذابی راداد، او خود را خوشبخت احساس کرد. بعد فهمید که در بن بست قرار گرفته، درست در همان موقع بود که من با او برخورد کردم.

پ ن: موقع خواندن این کتاب یاد کتاب "تصویر بزرگ" از "دینو بوزاتی" بودم.

نوشته شده در ۱۳٩٥/٧/۱۸ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ توسط س. نظرات ()

چه کسی باور می کند رستم

نوشته: روح انگیز شریفیان

انتشارات مروارید

    "باید سی سال می گذشت تا متوجه بشویم که ممکن است روزی برای بهانه هایی بسیار ناچیزتر از مخالفت برادر یا غیبت یکی دو ساعتی در هفته در درس دانشگاه، از خواسته هایمان چشم بپوشیم. تازه چقر فکر می کردیم با هوش و زرنگ هستیم. مثلا ما شاگرد اولهای مدرسه بودیم اما یک جو درس زندگی سرمان نمی شد.

- تازه ما از آنها بودیم که مثلا خیلی سرمان می شد. کتاب می خواندیم...

- چه کتابی بابا، باور کن هیچی سرمان نمی شد فقط زر می زدیم.زر زیادی. آن وقت عاشق هم می شدیم.

- آن هم چه جور.

- تو که از دست رفته بودی.

- عشق در یک نگاه."

پ ن : کتاب را دوست داشتم. خوش خوان و زیبا و دلنشین. شورای داستان را درک می کردم. حرفهایش از ان حرفهایی بود که فکر می کردم همان حرفهای  ذهن من است. حسی قوی را منتقل می کرد. به فکر وادارت می کرد. به فکر این که من در میانسالی افسوس چه چیزهایی را خواهم خورد؟

شورا و رستم داستان من را یاد "کتی و هیت کلیف" کتاب "بلندیهای بادگیر" می انداخت. حس قوی بینشان که چیزی فراتر از عشق بود. همان حسی که کتی را وا می داشت که بگوید:"He is more myself than I am."

نوشته شده در ۱۳٩٥/٦/۱٩ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ توسط س. نظرات ()

 

دنیای سوفی

نوشته: یوستین گردر

ترجمه: حسن کامشاد

انتشارات نیلوفر

    می خواهم بگویم در هر چه هستی داردجزیی از راز ملکوتی هست.درخشش آن را در خشخاش یا در گل آفتاب گردان نیز می توان دید. این راز نافهمیدنی را حتی در پروانه ای که پرپرزنان از شاخه ای به شاخه دیگرمی پرد - یا در ماهی قرمزی که در تنگ بلورین شناور است، می توان احساس کرد. ولی نزدیکتر از هر چیز به خدا روح خود ماست. در آنجاست که ما و راز بزرگ حیات یکی می شویم. در حقیقت، در لحظه هایی بسیار کمیاب حالی به ما دست می دهد که احساس می کنیم ما خودآن راز ملکوتی هستیم.

پ ن: کتاب خوبی بود.خیلی خوب ولی من سخت خواندمش، شبیه یک کتاب درسی. کتاب درسی فلسفه برای کسی که از فلسفه هیچ نمی داند. گرچه سخت خوان بود و خواندنش طول کشید (آنقدرکه چندکتاب دیگر را کنارش خواندم) وای از خواندنش لذت بردم.خصوصا اینکه مدت زیادی در لیست کتابهایی بود که تصمیم گرفته بودم بخوانم. 

نوشته شده در ۱۳٩٥/٦/۱٤ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ توسط س. نظرات ()

 

کافه پیانو

نوشته: فرهاد جعفری

نشر چشمه

پیش خودم گفتم کاش درکافه را نیمه باز گذاشته بودم که می توانست برود تو . بنشیند پای شومینه که دیشب گذاشته بودم روشن بماند تااول صبحی، کافه هوا گرفته باشد و مجبور نباشم از سرما نیم ساعتی بنشینم پایش، تا خون، تازه آن وقت توی بدنم شروع کند به راه رفتن و بتوانم دستی به سر و روی کافه بکشم.

اگر این کار را کرده بودم،لابد گرم که می شد؛ پر میزدو بر وبچه هایش را هم خبر می کرد. می آمدند آن جاوحسابی کیفشان کوک می شد که چه جای گرم و نرمی پیدا کرده اند.و لابد یکی شان که از بقیه شیطان تر است؛ می رفته روی قهوه سازم می نشسته و هی نک میزده به لوله ی بخارش که همیشه خدا یک مقدار شیر خشک شده رویش قی می بندد. که کمی هم مزه قهوه سوخته می دهد.یکی دیگرشان هم لابد می آمده و می نشسته روی باقی مانده ی یک کیک شکلاتی که نکرده بودم بیندازم توی زباله دان وخب، دلی از عزا در می آورده. و یکی دیگرشان هم که ترسوتر بوده، یعنی از بیخ دل مادرش جم نمی خورده و نمی کرده برود بازیگوشی؛ مادره می رفته و برایش از مانده ی پیراشکی روی میز کنج سه گوش کافه- همان جایی که علی بی هوا آمده بود و نشسته بود پشتش بی آن که خودش ر نشانم بدهد- یک تکه نک می زده،  می گرفته به دندانش و آن وقت می آورده و می گذاشته توی دهان بچه اش.

 

پ ن: کافه پیانو را یک بار چند سال قبل شروع کردم ولی نمی دانم چرا خوشم نیامد و بعد از چند صفحه کنر گذاشتمش. امسال دوباره شروع کردم به خواندن و عجیب اینکه خوشم امد. زبان ساده و روان و حکایتهای آشنای آدمهای معمولی، برایم جذاب بود. تا چند روز بعدش به پری سیما و گل گیسو فکر می کردم و اینکه چقدر دلم برای چری سیما و خنده هایش تنگ شده است.

نوشته شده در ۱۳٩٥/٥/٥ساعت ٧:٥۳ ‎ق.ظ توسط س. نظرات ()

 

بشنو آواز باد را

نوشته:هاروکی موراکامی

ترجمه:گیل آوایی

   دیروز بود کمی پس از ساعت سه بعدازظهر وقتی این نامه رادریافت کردم. در اتاق استراحت نشسته بودم و داشتم همچنانکه آن را می خواندم،قهوه می نوشیدم و وقتی غروب کارم تمام شد،به بندررفتم و به کوهستان نگاه کردم اگر می توانی بندر را ببینی، می توانم چند چراغ روشن را ببینم وقتی به طرف کوهستان نگاه می کنم البته اصلا نمی دانم کدام روشنایی از چراغ اتاق تو در بیمارستان است. چیزی که دیدم چراغهای یک خانه کوچک بودچراغهای یک عمارت بزرگ را هم می توانستم ببینم.ساختمانهای هتل، مدارس، همچنین شرکتها بودند. واقعا مردمان مختلف زندگی های مختلف خودشان راداشتند.

پ ن1:ترجمه کتاب بد بود، خیلی خیلی بد. اعصاب خرد کن...جمله ها ساختار درست فارسی نداشتند. انگار که کلمه به کلمه از انگلیسی برگردانده شده و اصلا ویرایش نشده بودند.(مترجم کتاب را از ترجمه انگلیسی ترجمه کرده اند) درست است که ترجمه از روی ترجمه واسطه کار ترجمه را سخت تر می کند، ولی این ترجمه واقعا بد بود. ترجمه انگلیسی کتاب هم ضمیمه ترجمه فارسی بود. چند صفحه ای را که نگاه کردم به نظرم ترجمه روان و خوبی بود

پ ن2:اگر تا به حال کتابهای موراکامی را نخوانده اید با ترجمه های خوب شروع کنید. آقایان مهدی غبرایی و محمودمرادی ترجمه های روانی دارند از نثر خاص موراکامی.

پ ن3:من هم باید این کتاب را دوباره بخوانم.یک ترجمه خوب و یا ترجمه انگلیسی را.

چقدرواژه "ترجمه" نوشته ام دراین چند خطچشمکنیشخند

نوشته شده در ۱۳٩٥/٢/٢۸ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ توسط س. نظرات ()

 

عقیل عقیل

نوشته: محمود دولت آبادی

     آنجا، از بلندی کتل می شد آخرین نگاه را بر خرابی پشت سر تاباند. بر یال کتل یک درخت بود. درخت نذری. تن درخت پوشیده بود از لتههای رنگارنگ و گره های جورواجور. می گفتند: درخت مراد. زنهای بیوه، عروسهای نو، دخترهای دم بخت، زنهای نازا، جوانهای عاشق،پیرهای دلتنگ، مادرهایی که پسرهایشان را به سربازی می بردند، و مریض هایی که امید به شفا داشتند، هر کس با هر نیتی لته ای به گوش و گردن درخت گره می زد. پای درخت چشمه کوچکی بود. چشمه ای مثل اشک چشم. آبی که از آن بیرون می مخید خوراک یک وعده بزغاله ای بود. با اینهمه غنیمت بود. می شد زبان تر کرد. آب روشنایی ست. یک قطره اش هم.

نوشته شده در ۱۳٩٥/۱/۱۳ساعت ۸:٥٠ ‎ب.ظ توسط س. نظرات ()

 

گتسبی بزرگ

نوشته: اسکات فیتز جرالد

ترجمه: کریم امامی

و در آن حال که آنجا نشسته بودم و بر دنیای ناشناس کهن اندیشه می کردم، به فکر اعجاب گتسبی در لحظه ای افتادم که برای اولین بار چراغ سبز انتهای لنگرگاه دیزی را یافته بود. از راه دورو درازی به چمن ابی رنگش امده بود، و رویایش احتمالا انقدر به نظرش نزدیک آمده بود که دست نیافتن بر آن تقریبا محال می نمود. اما نمی دانست که رویای او همان وقت پشت سرش ، جایی در سیاهی عظیم پشت شهر، آنجا که کشتزارهای تاریک جمهوری زیر آسمان شهر دامن گسترده اند عقب مانده است.

پ ن:

1.از گتسبی بزرگ به عنوان دومین رمان بزرگ ادبیات انگلیس نام می برند.هنگام خواندن کتاب، این عنوان را فراموش کنید و ان رابه عنوان یک داستان معمولی بخوانید وگرنه ناامید می شوید. بزرگی کتاب در فصل پایانی مشخص می شود.نویسنده از سمبلها و نمادهای زیادی در داستان استفاده کرده است. وقتی این نمادها را درک کنید بزرگی کتاب بهتر نمایان می شود.

2. کتاب سخت خوانی است و ترجمه اصلا روان نیست.گرچه کریم امامی مترجم خوبی است ولی ترجمه گتسبی به دل نمی نشیند.

3.فیلمی هم از این کتاب ساخته شده است. تماشای فیلم، درک داستان را آسانتر می کند.

4. وقتی کتاب را می خواندم ، گتسبی ذهنم آصلا شبیه لیوناردو دی کاپریو نبود ولی دی کاپریو خیلی خوب از عهده نقش گتسبی بر امده بود.

نوشته شده در ۱۳٩٥/۱/۱٠ساعت ۸:۳۳ ‎ق.ظ توسط س. نظرات ()

 

روز و شب یوسف

نوشته:محمود دولت ابادی

موسسه انتشارات نگاه

یوسف داشت می لززید، همه وجودش به او نهیب داشتند که"بدو!" اما یوسف نمی خواست بدود. خودش را مهار می کرد. مثل چوب راه می رفت. نمی خواست حتی قدمی بردارد که نمایش ترس باشد. اما ترس در او انبار شده بود.می ترسید اگر دمی دیگر به در خانه شان نرسد عربده گریه را سربدهد. گلویش سفت شده بود. رگهای گردنش سفت شده بودند. دست هایش، پاهایش، کتف و پوست شکمش سفت شده بودند.رگ های گردن و شانه اش به درد آمده بودند. شقیقه هایش می زدند.قلبش بیشتر از همیشه می تپید. با این همه داشت خودش را به خانه می رساند. اگر می رسید، اگر بی آنکه فرو ریزد می رسید، از این پس می توانست توی آینه به خودش نگاه کند. رسید هم. رسید.

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱۱/٢٩ساعت ٥:٢٩ ‎ق.ظ توسط س. نظرات ()

 چند روزی است که کتابهای یوستین گوردر را می خوانم. اولین مفهومی که توجهم را جلب کرد این بود:"شگفت زده شدن". در کتاب "دنیای سوفی"  نوشته:" بیشتر مردم به دلیلهای گوناگون چنان در چنبر امور روزمره زندگی گیر می افتند که شگفتی جهان از یادشان می رود." این جمله را که خواندم فکر کردم چند وقت است که از چیزی شگفت زده نشده ام؟ چند وقت است که چیزی واقعا توجهم را به خود جلب نکرده؟ آنقدر همه چیز را معمول و مشخص می بینم و می دانم که دقت نمی کنم بهشان. بعد فکر کردم که چه حیف که آنقدر بزرگ شده ام که دیگر شگفت زده نمی شوم. چه حیف که انقدر مشغول روزمرگی شده ام که چیزی روحم را غلغلک نمی دهد...مثلا اینکه دخترک یک ساله ای که هفته ای چندبار میبینمش و هر بار کلمه ای و اطواری تازه یاد گرفته، شگفت اور نیست؟ مثلا قلمه ای کوچکی که کاشته بودم و حالا گلدان را پر کرده نباید توجهم را جلب کند؟ یا اصلا زرد شدن و افتادن برگهای حسن یوسفم؟ یا این دختران نوجوانی که جلوی چشمم قد می کشند و بزرگ می شوند و کلاس چهارمشان زمین تا آسمان با کلاس اول دبیرستانشان فرق می کنند؟ یا همین درختها که مدام رخت و لباس عوض می کنند؟ یاآدمهایی که با هزار بهانه به هم نزدیک می شوند و با هزار بهانه از هم دور؟ یا کلامی که گاهی شنیده ام یا چیزی که خوانده ام یا فیلمی که دیده ام و فکر کرده ام این همان فکر و حرف من است با بیان آدم دیگری؟یا .... هزاران هزار چیز دیگر هم هست...

صفحه بعد کتاب را انگار خطاب به من نوشته بود:" و حالا سوفی تو نیز باید راه خود را برگزینی. آیا تو هنوز بچه ای هستی که جهان برایس عادی نشده است؟ یا فیلسوفی هستی که این جهان هیچ گاه برایش عادی نخواهد شد؟ اگر سر تکان می دهی و می گوىى من نه اینم، نه آن، پس بدان و آگاه باش که به جهان خو گرفته ای- آنچنان که دیگر حیرانت نمی کند. هشدار! سرت به خطر است."


نوشته شده در ۱۳٩٤/٩/٢٠ساعت ۳:٤٤ ‎ق.ظ توسط س. نظرات ()

فردا شکل امروز نیست

نوشته : نادر ابراهیمی

انتشارات روزبهان

     ای هوراسپ! بدان که دگرگونی، با باور دگرگونی آغاز می شود و فردا با پذیرفتن فردا. به آسمان بلند سوگند، به آفتاب تابنده، به رود پاینده، به کوه پایدار که ساییده می شود و شره های آبهای بهاری آن را می ساید، که تو نخست باید فردا را باور کنی، با همه توان، تا دردهای چسبیده به تن امروز ریشه کن شود، و آبهای وامانده، روان شود و مرد ستمگر رانده شود...

تو فردا را به نیک ترین شکل باید ببینی تا فردا نیک ترین شکل را به امروز بیاورد. این که "فردا" در روند آمدن خود "امروز" می شود- همچنان که "کودک"، "جوان" و "جوان"، "پیر"- داستان ما نیست.این که به هنگام امروز شدن شکل امروز نخواهد بود، داستان بزرگ ماست... پس ای هوراسپ! این خواهش پایانی مرا بپذیر و فردایی بنویس که شکل امروز نباشد...

نوشته شده در ۱۳٩٤/٩/٦ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ توسط س. نظرات ()

لیدی ال

نوشته: رومن گاری

ترجمه: مهدی غبرایی

نشر ناهید

لیدی ال گفت:" چه فایده که تاسف گذشته را بخورم. او اولین مرد جذابی بود که به عمرم دیدم و زندگی من پر از زشتی بود. بی آن که به حرفهایش گوش بدهم، همان طور به او خیره شدم و لبخند زدم. یک دفعه حس کردم زندگی من معنایی پیدا کرده و می دانم که چرا به دنیا امده ام.ابدا نمی توانستم نگاهم را به جای دیگری بدوزم. گمانم قدری استعداد هنرپیشگی در من هست. خوب، بگذریم. فقط می توانم بگویم شصت سال از ان روزها بزرگترم و تمام این سالها را در تنهایی به سر برده ام. تمام زیباییهای این جهان را از آثار کارپاچو گرفته تا جوتو، و از کاپری تا دره شاهان، همه را دیده ام و سعی کرده ام تا چیزی را پیدا کنم که جای خالی او را بگیرد... ولی تا امروز موفق نشده ام. من عاشق شدم. همین و بس. تا ابد."

نوشته شده در ۱۳٩٤/۸/۱٦ساعت ٥:۳٧ ‎ق.ظ توسط س. نظرات ()

چهل سالگی

کارگردان: علیرضا رییسیان

محصول 1388

چند روز قبل رفتم سراغ آرشیو فیلمها و فیلم چهل سالگی رو برداشتم و نشستم به تماشا. فیلم و موضوعش چنان برایم جذاب بود که بلافاصله رمان چهل سالگی - نوشته ناهید طباطبایی- را هم خوندم. به نظرم کتاب کامل کننده فیلم هست و نکات گنگ فیلم رو کاملا روشن می کند...تاثیر این فیلم و این کتاب روی من بسیار زیاد بود....مفاهیم اصلی آنها مدام توی ذهنم مرور می شوند: عشق- ایمان- مرگ- تردید- ترس از پیری- از جذاب نبودن- تصمیم- تغییر.... آدمها بسیاری را دیده ام که در مرحله ای از زندگی -بیشتر بعد از سی سالگی_ به پشت سرشان نگاه می کنند و دلشان می گیرد از فاصله بین آنچه هستند و آنچه که می خواسته اند که باشند.فکر می کنند به چیزهایی که از دست داده اند، یا از آن گذشته اند و چیزهایی که دارند...به چیزهایی که دوست داشته اند، دوست دارند، به روش زندگی، به گذشته،به آینده، مقایسه داشته ها و از دست داده ها، مقایسه خودشان با دیگران،.....این بحران...این شک...این تردید...این نیاز به تصمیم گیری...نیاز به تغییر...ترس از رها کردن...ترس از شروع دوباره...ترس ترک کردن محدوده امن_ که البته دیگر امن نمی نماید- همه اینها را فیلم و کتاب هر دو نشان می دهند البته هر کدام به نوعی...کتاب بیشتر زن چهل ساله داستان را محور قرار داده و کتاب روی مرد چهل ساله داستان تاکید کرده... کتاب و فیلم را به همه دوستان توصیه می کنم...به خصوص به آنان که دهه سی سالگی و دهه چهل سالگی را مزمزه می کنند.

 "آخرین عشق ،ستاره ای است که به گردنت می آویزی. ستاره ای که تا به آیینه نگاه نکنی آن را نمی بینی درست مثل چشمانت. ولی وقتی آن را لمس کنی، می بینی که دور انگشتانت هاله ای آبی رنگ حلقه می زند و تمام جانت گرم می شود."

نوشته شده در ۱۳٩٤/٥/۳٠ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ توسط س. نظرات ()

عشق، رقص زندگی

مجموعه ای از سخنان و تعالیم عارف معاصر هندی...اوشو

گرداوری و ترجمه: بابک ریاحی پور. فرشید قهرمانی

نشر آویژه

تا حدی که می توانید شاد و مسرور باشید چرا که شادتر بودن معادل زنده تر بودن است. شادی و زندگی هر دو با هم رشد می کنند. هرچه انسان زنده تر باشد شادتر است و بالعکس هرچه انسان شادتر باشد زنده تر خواهد بود. غم و اندوه باعث به هدر رفتن انرژی زندگی می شوند. انسان اندوهگین نمرده است ولی زنده هم نیست، او جایی در میان مرگ و زندگی سرگردان است.

شاد بودن به معنای هماهنگ بودن با هستی است. شادی به معنای زندگی تمام و کمال است. در صورت وجود شادی و سرور، هر لحظه از زندگی بسیار ارزشمند خواهد بود و ابعاد جدیدی از هستی به روی انسان گشوده خواهد شد. هر چه خود را کاملتر وقف شادی و زندگی کنید معجزات بیشتری خواهید آفرید.

نوشته شده در ۱۳٩٤/٢/٢٩ساعت ٦:۳٠ ‎ق.ظ توسط س. نظرات ()

 

شیار 143

نوشته: نرگس آبیار

انتشارات سوره مهر

کاش دخترک، زرنگ و کاری و  نجیب باشد نه شیر خانه و روباه دشت. طاقت عروسی را که زبانش چون نیش مار باشد نداشت. دوست می داشت عروسش خوش آب و رنگ باشد مثل شعله چراغ.هر چه نباشد آدم تا عمر دارد چشمش به او می افتد و می خواهد حظ ببرد. جعفر گفته بود خوش آب و رنگ است مثل خودت. مادر فدای سلیقه ات شود! کاش به جوانی دیده بودش، نه حالا که چین به صورتش افتاده است. عروس را دوست داشت که چشم داشته باشد مثل پیاله، درشت و گرد.سفید و سرخ باشد. گیسوهای شبگون. مثل مارال مست بخرامد. تنش مثل نان گندم بهاره باشد. حظش را جعفر می برد و او از حظ جعغر، حظ می برد. جعفر نجیب بود و خوش ذات... سزاوارش هم زن نجیب و خوش ذات بود...

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱٢/۱۱ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ توسط س. نظرات ()

شکار گوسفند وحشی

نویسنده: هاروکی موراکامی

ترجمه: محمود مرادی

نشر ثالث

بعضی وقتا دلم می خواد می توانستم دنبال یه چیزی بیرون بزنم، اما حتا قبل از این که همین قدر جلو برم، خودم هم کوچکترین تصوری از این که دنبال چه چیزی باید بگردم نداشتم، اما، پدرم، از اون آدماییکه تمام عمرش دنبال چیزی بوده. اون همین حالا هم در حال جستجویه. از وقتی یه پسر بچه کوچیک بودم، پدرم درباره گوسفند سفیدی که توی خواب سراغش اومده بود حرف می زد. خب، زندگی همینه، یه جستجوی دایمی.

پ ن 1 : موراکامی را دوست دارم.آدمهای داستانهایش خاصند و موضوع قصه هایش بکر...

پ ن2: اولین ترجمه ای بود که از محمود مرادی خواندم.ترجمه کتاب را دوست داشتم. زیبا و روان بود.

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱٢/۳ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ توسط س. نظرات ()

 

ارمیا

نوشته: رضا امیرخانی

همه ی مادرها با هم اشتراکاتی دارند. همه مادرها مثل هم هستند. این هیچ ربطی به پسرها ندارد. پسرها هر کدام روحیه ی خاصی دارند اما مادرها روحیه ای مشترک دارند. چیزی در روحیه شان وجود دارد که در همه ی آن ها مشترک است. این همان چیزی است که به لغت مادر معنای خاصی می بخشد، معنایی که در کم تر کلمه ای وجود دارد. بعضی کلمات جنس شان با بقیه فرق می کند، مادر هم یکی از همان هاست.

این کتاب یکی از معدود کتابهایی بود که خیلی راحت و بدون عذاب وجدان و کنجکاوی برای ادامه اش، نیمه خوانده رهایش کردم. شخصیتهای کتابهای امیرخانی برایم غریبه اند. درکشان نمی کنم. دوستشان ندارم.

نوشته شده در ۱۳٩۳/۸/۱٩ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ توسط س. نظرات ()

سی سا سیاوش

نوشته: فریبا کلهر

نشر آموت

خان بابا با دیدن دکتر ایندرا یکی از لامپهای سوخته ی مغزش روشن شد. او در مجموع چنج تا لامپ توی مغرش داشت که اولی اش موقعی سوخت که همسرش فوت کرد. دومی اش موقعی سوخت که بازنشسته شد. سومی هم موقعی سوخت که دو تا دخترهایش ازدواج کردند. یعنی غنچه که ازدواج کرد لامپ سوم افتاد به پت پت کردن. ترگل که شوهر کرد لامپ پت پتو به کل خاموش شد. بعد خان بابا ماند و دو تا لامپ کم نور که هر لحظه ممکن بود خاموش بشوند. حالا دکتر ایندرا آمده بود که یکی از لامپ های سوخته را روشن کند.

نوشته شده در ۱۳٩۳/۸/۱٠ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ توسط س. نظرات ()

برای خداحافظی هیچ وقت دیر نیست

مجموعه داستانهای کوتاه با مقدمه فرخنده آقایی

گردآورنده: الهه رضوانی

انتشارات سخن گستر

مردم دوستش داشتند. زیاد بلند نبود. چشم های میشی و معصومی داشت. ساده و زودباور بود. موهای مجعد قهوه ای رنگ داشت. بره سفیدی بود که دشتی برای رهایی و دویدن نداشت. سال بعد باید می رفت سربازی. عقب هم افتاده بود و دیرکرد داشت. نمی شد. نمی توانست زودتر برود. صبح ها که بیدار می شد تلخ و گرفته بود. از زنده بودنش دلگیر می شد. ولی ظهرها و عصرها حال بهتری داشت. مردم را که می دید حالش بهتر می شد. فکر می کرد:" من می توانم جای هر کدام از این ها باشم. زن داشته باشم, بچه و ماشین. کت و شلوار بپوشم و با زن و بچه هایم برویم زیارت؛پابوس امام رضا." و چقدر توی این هجده سال دلش می خواست حرم امام رضا را ببیند. چیزی ته قلب اش بود که مطمینش می کرد ته همه ی این ها خوشی است، راحتی است؛ مثل دراز کشیدن توی ایوان و درحال درازکش هندوانه و چای خوردن. مثل بوی خوش ادکلن سلمانی وقتی به پشت گردنت می زند. ...

قسمتی از داستان "یحیی" نوشته زوست خوبم " اکرم سلیمی"

نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/۱٩ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ توسط س. نظرات ()

سر بر باد رفته داماشنو مونته یرو

نوشته: آنتونیو تابوکی

ترجمه: کاملیا رفعت نژاد

کتاب خورشید

وکیل زمزمه کرد:" ساده است. نامه هایی از گذشته که درباره دوره ای از زندگی مان که هرگز نفهمیده ایم. تا توضیح متعارفی بدهند که ما را به درک معنای سال های درنوردیده رهنمون شود. چیزی که آن زمان, از آن غفلت کردیم. شما جوان هستید و در انتظار نامه هایی از آینده اید, اما فرض کنید که افرادی وجود دارند که در انتظار نامه هایی از گذشته اند و من شاید یکی از آنها باشم و شاید تا جایی پیش می روم که تصور می کنم روزی آنها به دستم خواهند رسید."

نوشته شده در ۱۳٩۳/٥/۳۱ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ توسط س. نظرات ()

عامه پسند

نوشته: چارلز بوکوفسکی

ترجمه: پیمان خاکسار

نشر چشمه

صبر کردیم و صبر کردیم. همه مان. آیا دکتر نمی دانست یکی از چیزهایی که آدمها را دیوانه می کند همین انتظار کشیدن است؟ مردم تمام عمرشان انتظار می کشیدند. انتظار می کشیدند که زندگی کنند, انتظار می کشیدند که بمیرند. توی صف انتظار می کشیدند تا کاغذ توالت بخرند. توی صف برای پول منتظر می ماندند و اگر پولی در کار نبود سراغ صف های درازتر می رفتند. صبر می کردی که خوابت ببرد و بعد صبر می کردی تا بیدار شوی. انتظار می کشیدی که ازدواج کنی و بعد هم منتظر طلاق گرفتن می شدی. منتظر باران می شدی و بعد هم صبر می کردی تا بند بیاید. منتظر غذا خوردن می شدی و وقتی سیر می شدی باز هم صبر می کردی تا نوبت دوباره خوردن برسد. توی مطب روان پزشک با بقیه ی روانی ها انتظار می کشیدی و نمی دانستی آیا تو هم جزء آن ها هستی یا نه.

پ ن 1: کتاب ساختار رمان را ندارد. پر از پوچ گرایی و بدوبیراه است. ولی دوست داشتنی است!

پ ن 2: ترجمه پیمان خاکسار عالی بود!

نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/۳٠ساعت ٥:٢٩ ‎ب.ظ توسط س. نظرات ()

زمین پست

نوشته: هرتا مولر

ترجمه: رباب محب

انتشارات بوتیمار

مادربزرگ دستش را زیر باران می گرفت, همان طور سرجایش می ایستاد تا قطرات باران از آرنج هایش چکه می کرد. وقتی دست ها کاملا خیس می شدند می رفت زیر باران.

همیشه وقتی باران می بارید مادربزرگ چند کار برای خودش می تراشید در صحن خانه, و همیشه حواسش بود که سر تا پا خیس شود. او وقتی بدون روسری از خانه بیرون میرفت که هوا بارانی بود, آن وقت بود که می توانستم گیس های درهم تابیده ی پرپشت سفیدش را ببینم, آن قدر آب می رفت لای گیس ها که سنگین می شدند, و می ریختند بر روی شانه هایش.

پ ن: کتاب مجموعه چند داستان کوتاه از هرتا مولر است. ترجمه کتاب را دوست نداشتم. درست است که سبک نگارش کتاب کمی متفاوت است ولی ترجمه دلچسبی نبود. می توانست بهتر باشد.

نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/٩ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ توسط س. نظرات ()

طوبی محبت

نوشته: حاج محمد اسماعیل دولابی

انتشارات محبت

هرچه در طول عمر نصیبتان شده همانی است که خدا برایتان بریده است. فکر نکنید که در راه, چیزی از آن کم شده است. هر آنچه که به شما نرسیده اساسا مال شما نبوده, ولو دعا کرده باشید. نه شیطان, نه اهل زمین و نه هیچ کس دیگر گوشه ای از سهم شما را نبرده است. این را از صفات و اخلاق خدا به دست می آوریم و از اینکه هستی خدا غنی است. کسی که غنی و حکیم است ظلم نمی کند....

نگویید مادر و پدرم مرا محروم کردند, مادرم مرا خوب شیر نداد و از این جور حرفها. بی خود به خودت غصه نده. نه شما چیزی بیشتر از آنچه برایتان بریده شده می توانید بگیرید, نه من. حتی ابیا و اولیا هم چیزی بیشتر از آنچه برایشان بریده شده است, نگرفتند.

پ ن : این کتاب خودش سراغ من آمد. هیچ وقت فکر نمی کردم از کتابی در حوزه اخلاق اسلامی خوشم بیاید, ولی این کتاب را دوست داشتم. جواب حال آن روزها( و شاید این روزها) من بود. خیلی ساده: به خودت غصه نده.

جمله ها ساده و روان بودند و پر از کلمه های عربی نبود. طوبی محبت یک مجموعه شش جلدی از سخنرانی های مرحوم دولابی است. کتابی که من خواندم جلد دوم بود.

نوشته شده در ۱۳٩۳/۳/٤ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ توسط س. نظرات ()

 

تریستانو می میرد

نوشته:آنتونیو تابوکی

ترجمه:قلی خیاط

نشر نگیما

به قفسه کتابخانه, زیر پنجره کنار میز, یک نگاهی بیانداز, نویسنده, دوربین پدربزرگ و میکروسکپ پدرم آنجاست... فکرش را بکن, پدر من زندگی را با میکروسکپ جست جو می کرد, پدر بزرگم آنرا با دوربین, هر دو به کمک ذره بین, یکی فکر می کرد زندگی خیلی نزدیک و خیلی ریز است, آن یکی فکر می کرد زندگی خیلی دور و خیلی بزرگ است, زندگی اما فقط با چشم باز و برهنه دیده می شود, نه زیاد دور و نه زیاد نزدیک, درست به اندازه نگاه تو...

زندگی را نمی شود تعریف کرد, زندگی را فقط می شود زیست, بدان که در هر لحظه ی زندگی لحظه پیش از دست رفته است... چیزهایی را که از من شنیدی, تعریف نفس زدنهای لحظه نبود, بازسازی آن بود, هیچ دمی را نمی شود تکرار کرد...

پ ن: کتابهای تابوکی را دوست دارم. سبکش متفاوت و خاص است.گرچه که این بار خواندن کتابش خیلی طول کشید.

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱/۱٩ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ توسط س. نظرات ()

مثل آب برای شکلات

نوشته:لورا اسکوئیل

ترجمه:مریم بیات

انتشارات روشنگران و مطالعات زنان

بسته بندی گذشته گرترودیس لابه لای لباسهایش بیش از آن که تصور می کرد وقت گرفته بود. نمی توانست روزی را که سه خواهر با هم اولین مراسم عشائ ربانی را بجا آوردند به همین راحتی در جامه دان جا دهد. توری سر, کتاب دعا, عکسی که باهم بیرون کلیسا انداخته بودند, همه وهمه بی دردسر در جامه دان جا گرفت, اما مزه شیرتخم مرغ و معجونی که ناچا پخته و بعد از انجام مراسم به همراه دوستان و خانواده خورده بودند, چه می شد؟ هسته رنگی زردآلو در جامه دان جا گرفت, اما غش غش خنده هایشان وقتی با این هسته ها در حیاط مدرسه بازی می کردند, معلمشان خویتا, تاب خوردنها یا بوی اتاقی که در آن می خوابیدند و یا طعم معجون خامه و شکلات و تخم مرغ تازه مخلوط با شکر را نتوانست لابه لای لباسها جا دهد. خوشبختانه دعواکردنها و اردنگی های ماماالنا هم در آن جا نشد. تیتا پیش از آن که آنها بتوانند یواشکی درون جامه دان بخزند, درش را محکم بست.

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٢/٢٦ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ توسط س. نظرات ()

 

قیدار

نویسنده: رضا امیرخانی

نشر افق

- یک بار دیگر به من بگو که سید گلپا چه گفت؟

-فرمود, خوش نامی قدم اول است... از خوش نامی به بدنامی رسیدن, قدم بعدی بود... قدم آخر, گم نامی است... طوباللغربا!

قیدار سر تکان می دهد و به سوی در نیمه باز می رود. تا خط وسط جاده قدیم شمیران می رود. اتول های گذری می زنند روی ترمز. از همان وسط, بالا و پایین و چپ و راست را می سکد. بعد بر می گردد و در تاریکی حیاط لنگر پاسید گم می شود و همان جور که در گاومیش را باز می کند, زیر لب می گوید:

- گنده نامی, گندنامی, گم نامی ... خوشا گم نامان! خوشا گم نامان!

پ ن : از کتابهای امیر خانی فقط "من او" رو دوست داشتم. به نظرم "قیدار" ضعیفتر از بقیه نوشته های امیرخانی بود. من رو یاد تیپ های قهرمان فیلمها و سریالهای دهه شصت و اوایل دهه هفتاد تلویزیون خودمون انداخت. قهرمانهایی آنقدر سفید که دیگر شخصیت قابل قبولی نبودند.اصلا شبیه"آدمهای" دنیای واقعی نبودند. قیدار از آنها است.جایی خواندم "شخصیت قیدار آنقدر سفید نشان داده شده که سفیدیش چشم را می زند"(نقل به مضمون). با این حرف موافقم. گرچه آخر داستان نمی توانستم قیدار و گم نامی را با هم تصور کنم. برای قیدار, "قیدار" بودن و نام داشتن خیلی مهم بود انگار!

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/۱٤ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ توسط س. نظرات ()

کولی کنار آتش

نوشته: منیرو روانی پور

باران می بارد, باران یاقوت, می خندی, صورتت را زیر باران می گیری, دانه های درشت باران به گونه ها و لبهایت می خورند, بازیگوشانه در مسیر یاقوتی دهان باز می کنی, سر تکان می دهی. گیلاس معلق در هوا, میان دو لبت می نشیند, همچون نگینی روی انگشتر, لبانت را بهم می فشاری صدای پیرزن را می شنوی:

" از همین جا شروع می شود."

رو به پیرزن می چرخی, نگاهش می کنی, جوان می بینی اش با پیراهنی از شکوفه های سپید و صورتی, شکوفه های بسته باز می شوند, صورت دخترک چین بر می دارد, دخترک دستانش را به سوی تو دراز می کند, پیری, انگار جریانی از غبار به سویت هجوم می برد... عقب می کشی, شکوفه ها میوه می دهند, روبه رویت اینک پیرزنی است با ردایی از دانه های گیلاس...

نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/٥ساعت ٦:٥٧ ‎ب.ظ توسط س. نظرات ()

اسکا و خانم صورتی

نوشته: اریک امنوِیل اشمیت

ترجمه: مهتاب صبوری

یک کتاب کوچک و دوست داشتنی. خوندنش یک تفریح لذت بخش بود.

بخشهایی از کتاب:

خدای عزیز,

اسم من اسکار است. ده سال دارم.من گربه, سگ وخانه را آتش زدم (فکر کنم حتی ماهی قرمزها را هم کباب کردم). و این اولین نامه ای است که برایت می نویسم چون تا حالا به خاطر درس و مشق وقتش را نداشتم. قبل از هر چیز بگم من از نوشتن وحشت دارم. مگر اینکه مجبور باشم. چون نوشتن دسته گل است. منگوله است. لبخند, روبان و غیره است. چیزی نیست جز چاخان که رنگ و لعاب می زند و خوشگل می کند.چاخان و شامورتی بازی بزرگترهااست.

دلیل می خواهی؟ بفرما همین شروع نامه:" اسم من اسکار است. ده سال دارم. من گربه,سگ و خانه را آتش زدم(فکر کنم حتی ماهی قرمزها را هم کباب کردم). این اولین نامه ای است که برایت می نویسم."می توانستم به جایش برایت بنویسم" مرا کله تخم مرغی صدا می کنند. هفت ساله به نظر می رسم و به خاطر سرطانم در بیمارستان بستریم و تا بحال حرفی با تو نداشتم چون که حتا باور ندارم که وجود داری."

اگر اینجوری بنویسم خیلی بد می شود و تو کمتر به من محل می گذاری درحالی که احتیاج دارم تو به من توجه کنی.

اگر وقتش را داشته باشی تا دو-سه تا کار برایم انجام بدهی همه چیزهایم مرتب و رو به راه  خواهد شد.

پ ن: کتاب را با ترجمه سروش حبیبی از اینجا دانلود کنید.

نوشته شده در ۱۳٩٢/٧/۱٧ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ توسط س. نظرات ()

میدان ایتالیا - یک داستان مردمی در سه زمان

نویسنده: آنتونیو تابوکی

مترجم: سروش حبیبی

قسمتیهایی از متن کتاب:

استرینا به او جواب نوشت:" ماجرا دیگه کهنه شده. آن جانور هم سکته کرده و مرده. شاید آنجا, آمریکا, با این زبانی که تو حرف می زنی, گذشت زمان طور دیگری باشد. ولی اینجا نه سال از آن روز گذشته و وارد سال دهم شده ایم. اسپریا جز خرچنگ چیزی نمی خورد و من به قدری فرتوت و کوچک شده ام که از تابستان سال پیش دیگر خودم را ندیده ام چون قدم به آینه نمی رسد. به این ترتیب از عمرم چند سانتی متری بیشتر نمانده و اگر تو باز هم پا به پا کنی, وقتی به اینجا برسی من بخار شده و به هوا رفته ام."

 

زلمیرا گفت:" گاریبالدو سی سالگی می میره. پدربزرگ و پدرش هم سی سالگی مردن. پسرش هم سی سالگی می میره."

آسمارا یک بطری روغن پیشش گذاشت و به طرف در شتابید.

-خدایا, آخه چه جوری می شه. گاریبالدو پنج سال پیش سی سالش بود.

زلمیرا گفت:" کاریش نمی شه کرد؟ طالع که دروغ نمی گه."

پ.ن : موقع خواندن این کتاب, مدام یاد صد سال تنهایی بودم.

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/۱٥ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ توسط س. نظرات ()

امروز صبح در جمعه بازار کتاب مشهد و دو کتابفروشی.

یک منظره،یک صحنه دیدم تو جمعه بازار که خیلی دوست داشتم. یک پسر کوچولو حدود3 ساله رو پله یک مغازه راسته جمعه بازار نشسته بود و چنان محو تماشای کتاب دستش بود که من کیف کردم واقعا.زیر لب یک چیزهایی هم برای خودش تعریف می کرد،انگار که کتاب رو میخونهیول چند لحظه ای که من تماشاهش می کردم که اصلا سرش رو از روی کتاب بلند نکرد. پدر و مادرش رو هم ندیدم وگرنه می خواستم آفرین بگم بهشون برای تربیت یک کوچولوی کتابخون!

این عکسها رو هم با موبایل گرفتم تو شلوغی جمعه بازار برای یادآوری یار مهربان.

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/٦ساعت ٥:٥٧ ‎ب.ظ توسط س. نظرات ()

پرنده من

نوشته فریبا وفی

یک داستان بلند،ساده و روان و صمیمی.نوشته های یک زن خانه دار معمولی.یک دختر،یک خواهر،یک همسر،یک مادر و یک زن.یک زن ساده و از طبقه متوسط شهری ایرانی با همه غمها و شادیهاومسایل کوچک و بزرگش. زن داستان،که راوی قصه هم هست، را میتوانستم کاملا درک کنم.هم شبیه من بود و هم شبیه من نبود. آدمهای دیگر قصه هم درک شدنی و باورپذیر هستند و هر کدام قصه خودشان را دارند در کنار قصه راوی. گرچه که قصه راوی هم چنان با این افراد گره خورده که جدا از این قصه های فرعی معنی ندارد.اگر قصه امیر،مهین،شهلا، مامان و آقاجون و... را ندانی چطور میتوانی قصه زنی را باور کنی که حتی اسم هم ندارد؟و چه خوب که اسم ندارد تا تو بتوانی هر اسمی از زنهای اطرافت را به او بدهی و مدام با دیگران مقایسه اش کنی،درست مثل نویسنده کتاب.

داستان گذشته و حال زندگی یک زن را روایت میکند،زنی که میفهمد،احساس میکند،آرزوهایی دارد و .... ولی اسیر روزمرگی و آدمهای زندگیش هست.با راوی تا آنجا پیش میرویم که او هم هویت مستقلش را پیدا میکند:پرنده اش را.

داستان را دوست داشتم. داستانی درباره زنان به قلم یک زن که خوشبختانه شعار فمینیستی نمی دهد.

بخشهایی از داستان:

خاله محبوب می گوید:"من فقط به عشق ماتیک زن جعفر شدم." جعفر شوهر اولش بود."گفتند تا عروسی نکنی نمیتوانی ماتیک بزنی".مامان نمیداند به خاطر چه چیزی زن آقاجان شد."یک روز مرا به پدرت دادند.فکر کردم لابد بابای دوم است و من باید این دفعه دختر او باشم.یک نفر یک مشت به پهلویم زد و گفت پدرت نیست شوهرت است.از آن موقع هر وقت مشت میخوردم میفهمیدم اتفاق مهمی افتاده".

گریه بی صدا راخوب میشناسم. گریه بی صدا یعنی نمیتواند از اینجا برود.چمباتمه می زنم. سرم را میان دستهایم می گیرم. از اینکه دخترم شبیه من بشود بیزارم.از اینکه من شبیه مامان یا شهلا بشوم بیزارم.هیچ وقت دنبال شباهت نبوده ام ولی آن را دیگران پیدا می کنند و حاضر و آماده تقدیمت می کنند.

عشق مهین شباهتی به هیچ کدام از این آدمها ندارد. عشق او نه آروغ می زند‘ نه خودش را می خاراند‘ نه زل زل نگاه می کند و نه فحش می دهد. فقط در کنارش دوچرخه سواری می کند. صبر می کنم تا darling از دوچرخه پیدا بشود. بالاخره باید دوچرخه ها یک جایی بایستند.

انگار برای اولین بار است که با واقعیت زندگیم روبرو می شوم. انگار تنها امشب قادر هستم مزخرفاتی مانند زندگی مشترک و کانون گرم خانواده و کوفت و زهر مار را دور بریزم و تعریفهای خودم را ابداع کنم. این زندگی من است و این دو بچه فقط مال من هستند. حالا تمام مسئولیت تنها به عهده خودم است که چه جوری ادامه دهم. از پس فشار دردی سنگین اشکهایم را پاک می کنم. احساس می کنم قوی شده ام.

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/٢٩ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ توسط س. نظرات ()

تصویر بزرگ

نوشته دینو بوتزاتی

ترجمه بهمن فرزانه

دینو بوتزاتی در ایران چندان شناخته شده نیست ولی داستان نویس قابلی است. کتاب کوچک و کم حجم تصویر بزرگ، به نظر من خیلی خوب بود. کتابی درباره ویژگیها و خصوصیات ناب انسانی. داستانی درباره ستیز عشق و نبوغ و آزادی، که چگونه عشق و نبوغ میتوانند انسان را به بند کشند، که اگر آزادی ر از انسان بگیرند ماشین نمیشود که میمیرد چرا که ماشین هم اگر اندکی خصوصیت آدمی داشته باشد،اسارت را تاب نمیاورد. کتابی درباره دروغ، نفرت، قدرت آفرینشگری انسان، سرخوردگی، حسادت و... جالب اینجاست که همه حرفهاو پیامهای داستان را از یک دستگاه ساخته انسان میشنویم. دستگاهی که قرار است نماد آفرینشگری انسان باشد اما...

چند جمله از کتاب:

الیزای عزیز.غیر ممکن است بتوانم برایتان شرح بدهم چه کاری بود. تصحیح کردن یک روان بود. تصحیح کردن یک مغز بود. اشتباه دستگاه در این بود که من ،لائورا را مطابق میل خودم ساخته بودم. خوب،وفادار و پر از هوس یعنی زنی که با او فرق داشت. برای اینکه آن دستگاه، لائورای واقعی باشد می بایستی در آن زهر می ریختم.دروغ،دورویی،غرور،افاده،امیال دیوانه وار.تمام آن چیزهایی که آن طور مرا عذاب داده بود.

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/۱۱ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ توسط س. نظرات ()

اهل غرق رمانی است نوشته منیرو روانی پور.سبک کتاب رئالیسم جادویی است و انگار واقعا جادویت میکند.دستت را میگیرد و به جفره میبردت. آبادی کنار دریای جنوب، بکر و رویایی و جادویی. مردم جفره با پریان آبی دریایی در ارتباطند. پریان دریایی عاشق مردان ماهیگیر میشوند و زنان جفره بر دریا نمک می پاشند تا مردانشان اسیر افسون پریان دریا نشوند. جفره زیباترین جوان ماهیگیرش را تقدیم دریا میکند تا در عروسی بوسلمه،حاکم زشت وسنگدل دریاها،نی بنوازد تا بوسلمه به زمین خشم نگیرد. جفره پر است از افسانه و قصه و طلسم تا وقتی که مدرنیته کم کم به آن راه می یابد.

در مقایسه با کتابهایی که در یکی دو سال اخیر خوانده ام اهل غرق کتاب خاص و متفاوتی بود. من که از خواندنش بسی لذت بردم و مدتی با ستاره عاشق شدم و با زائر احمد حکیم نگران مردم و آبادی بودم. با مدینه چشم به راه پریان دریایی ماندم و با مه جمال دنبال مروارید رفتم. خواندنش را به همه توصیه میکنم.

قسمتهایی از کتاب:

مردان آبادی با حیرت به زنان خود گوش می دادند که ترجیع بند شعر مدینه را تکرار می کردندو زایر در میان ترس و وحشت آبادی به این نتیجه می رسید که زنان جهان با عالم غیب ارتباط دارند. عالمی مه مردان آبادی را به آن راهی نیست.زایر می اندیشید که زنها از آن زمان که آفریدگار جهان آنان را می سازد تا نسل آدمیان را ادامه دهند، از آن زمان که بچه دان در شکمشان می گذارد، چیزی برتر و بهتر از مردان دارند، آنان نگهبان و حافظ اصلی جهانند...

ستاره در خانه می گشت تا مبادا آب در جایی چک چک صدا کند. قصه ای در ذهن همیشه عاشق او، وادارش می کرد تا با پارچه ای جلوی چک چک آب را بگیرد. زایر که هیچ وقت سر از کار زنان جفره در نیاورده بود، در سکوت به ستاره نگاه می کرد و آه می کشید و پیش خود می گفت که قحط سالی او را واداشته است که قدر و قیمت آب را بداند. اما ستاره در جواب مریم که پا به پایش می گشت و به او کمک می کرد تا صدای چک چک آب را خاموش کند، گفت: " وقتی در جایی آب چکه کند، حتما مرغ عشقی تشنه است."

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/٢٥ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ توسط س. نظرات ()


 Design By : Pichak