ماجراهای من و کلاس121

بچه های کلاس121 وروجکهایی هستند که لنگه ندارند.خیلی از همکاران من باهاشون مشکل دارند و دوست ندارند کلاسشونو.خوشبختانه یا متاسفانه من با این بچه ها والبته انها با من کنار امدند.توو مدرسه خبر پیچیده بود که چون بچه های121لوازم ارایش دارند قراره خانم معاون کلاس وکیف بچه ها رو بگرده(که معاون طفلی چنین قصدی نداشت).من ساعت آخر باهاشون کلاس داشتم.نزدیک زنگ بود که یکی از بچه های شیطون کلاس رفت تا مثلا از قفسه کتاب روی دیوار کلاس،کتاب برداره که یهو صدای افتادن چیزی امد و بعد هم یک رژلب روی زمین غل(قل؟)خورد و درست کنار پای من ایستاد. صدای ای وای گفتن اروم بچه ها رو شنیدم و رژ لب رو هم که دیده بودم. دخترک کنار قفسه کتاب مات ومتحیر مونده بود و بچه ها منتظر واکنش معلم یعنی من بودند. فکر میکنید واکنشم چی بود؟ هیچی . من که نه صدایی شنیدم نه چیزی دیدم. مگه شما اون رژ مارک.... رو کنار کفش من دیدید؟ شما هم ندیدید؟آفرین.همه چیز رو که نباید دید وشنید. گاهی مصلحت در ندیدن و نشنیدنهساکت

پاپستی:گاهی معلمها هم میتوانند راز دار خوبی باشندقلب

/ 3 نظر / 18 بازدید
لیلا

آآآآآآآآآفرین سمیراجون آآآآآآفرین.نمونه یک معلم به معنای واقعی.تاثیر اینکارتو از اون بگیر ببندها بیشتره!اگه بدونی بچه ها چه رازهایی رو بامن درمیون میذاشتن!

fiuna

ای جان . چه کار خوبی کردی که به روشون نیاوردی . طفلکی حتما دل تو دلش نبوده که تنبیه میشه. حتما سالها بعد این رو تو وبلاگش مینویسه و شاید تو هم اون رو تصادفی بخونی و چه لذتی داره ...[گل]

مامان پرهام

سلام. من همون معلم فیزیکم!...یه بار قرار بود توی مدرسه کیف بچه ها رو برای موبایل بگردند یکی به نمایندگی از همه بعد از جمع کردن اونها همه ی موبایل ها رو گذاشت توی کشوی میز من! گفت: اینجا امنه نمی گردنش!...آدم چی بگه؟!![چشمک]