مرغ آمین؟

امروز توو  راه مدرسه به خدا میگفتم:خدایا اینایی که خیلی زود دعاشون رو مستجاب میکنی،چی میگن ؟چه طوری میگن؟من که هر چی میگم و هر جور ازت میخوام انگار از راهش نیست. بعد توو مدرسه همکارم که خانمی بسیار دوست داشتنی است، تعریف میکرد: عادت دارم هر روز برای پرنده ها غذا میریزم روی لبه پنجره. یک غروب تابستان به شدت احساس تنهایی میکردم.وقتی رفتم پشت پنجره که برای پرنده ها غذا بگذارم یهو و از ته دل گفتم خدایا من خیلی تنهام و هم صحبتی ندارم. همین وقت، دیدم پرنده ای روی درخت جلو خونه نشسته بود. از گنجشکها وقمریهای همیشگی نبود. سوت زدم و دستم رو دراز کردم.امد رو دستم نشست. یک مرغ مینا بود. باهام اومد تو خونه و دیگه از خونه بیرون نرفت. الان دو ماه میگذره و اون مرغ مینا شده هم صحبت وشریک تنهایی من و من رو مینو صدا میکنه.

جالبه که این پرنده نر اصلا با شوهر این خانم کنار نمیاد و مدام نوکش میزنهلبخند

میگم خدایا هر جور حساب میکنم من از خانم همکارم تنهاترم ها.حالا مرغ مینا ندادی هم مهم نیست،حسود که نیستمچشمک، ولی یک طوطی خوش اب ورنگ وخوش زبون رو که بده دیگه!خجالت

 

/ 2 نظر / 12 بازدید
لیلا

جالب بود .نمیدونم چرا تو سوت خانم معلم موندم الان!!!!![نیشخند]

سیروس

توی کوچه ی ما بی ام وو بنز زیاده، کاش سوت بزنم یکی شون بیاد رو دستم، بعد یک عمر پیاده روی و با سنگینی و اضافه وزن این بیشتر از همه چی حال می ده[نیشخند]