ذهن شلوغ و زندگی که پیش نمی رود

مدتها است که زندگیم درست پیش نمی رود, یعنی آنطور که دوست دارم پیش نمی رود. مدتی است به چرایش فکر می کنم.حالای زندگیم را با وقتی مقایسه می کنم که بیشتر چیزها سر جایشان و سر وقتشان اتفاق می افتادند. نتیجه جالب بود: انگار مشکل خودم هستم! خود الانم را می بینم که زندگیش پر شده از کارهای نیمه تمام, تصمیمهای به بعد موکول شده, برنامه های رها شده یا دنبال نشده و...! عجیب نیست که زندگیم به دلخواهم پیش نمی رود. ذهن من شلوغ است, خیلی شلوغ.

به شلوغی های ذهنم فکر می کنم. همه چیزی در شلوغی ذهنم هست؛ از کارهای کوچک و ساده مثل دوختن یک دکمه افتاده یا دوختن یک زیپ لباس مهمانی تا کارهایی مثل رفتن به دندانپزشکی( برای دردهای گاه گاه دندانهایم) یا معاینه دوباره چشمهایم که انگار ضعیفتر شده اند. تصمیمهای نگرفته مهمی هم هست؛مثلا بالاخره می خواهم دوباره درس بخوانم؟یا می خواهم آن کار تفریحی_ که همیشه دوستش داشتم_ را شروع کنم؟کلاسهایی که می خواستم بروم؟ چیزهایی که قرار بود یاد بگیرم؟ سفرهای نرفته, کتابهای نصفه, فیلمها و سریالهایی که می خواهم ببینم و...

به خود چند سال قبلم فکر می کنم. هیچ کار و برنامه نصفه-نیمه ای نداشتم. شعارم این بود که"یا کاری رو شروع نمی کنم یا اگه شروع کردم درست و کامل و سریع انجامش میدم". تنبل شده ام یا ترسو؟

ذهنم شلوغ است, خیلی شلوغ. باید مرتب و خلوتش کنم. زندگیم باید برگردد به روال سابقش.

/ 6 نظر / 24 بازدید
ernest

این دغدغه هایی رو که نوشتی عمیقا درک می کنم میدونی برای من این ها حاصل بالا رفتن سنه ... و گاهی هم نداشتن انگیزه وجای خالی یه عشق درزندگی که اگه باشه تو انرژی می گیری و همه کارا رو روال می افته به شانس و این جور چیزا بستگی نداره ... !

ernest

عکسایی که گذاشتی منو یاد کرمان انداخت چند سال پیش اومدم اونجا رفتم از ماهان و مقبره شاه نعمت اله ولی هم دیدن کردم قبلش هم به کوه هزار صعود کرده بودم . خلاصه خیلی خوش گذشت و خاطرات خوبی از اونجا دارم ..و دلی دیگه وقت نشد بازار مسگرها و .. ! اینجور جاها رو ببینم ..

بانوي شهر بهشت

سلام الان يه نسخه خوب برات مينويسم بيا خونه ما ويه غذاي خوشمزه درست كن.موقع رفتن خودت متوجه ميشي كه پر از انرژيهاي مثبت شدي.امتحان كن حتما جواب ميگيري[لبخند]

لیلا

منم شلوغم اینروزا[لبخند]

معلم فیزیک

همه ی ما یا دست کم بیشتر ما از این کارهای نیمه تمام داریم. بعضی روزها- که معمولا خیلی هم کم پیش میان!- می شینم بهشون فکر می کنم و خودم رو مجبور به انجام دادن بعضی هاشون می کنم. مثلا هفته ی پیش بعد از 2 سال! مانتوی بلندم رو کوتاه کردم آستین های لباسی رو درست کردم دگمه ی کنده شده ای رو دوختم و کتاب نیمه تمامی رو بدست گرفتم....باورت می شه خیلی حالم بهتر شد؟ کارهای نیمه تمام آدم رو درگیر خودشون می کنند