قصه عینکم

بعد از سالها عینک داشتن و استفاده نکردنش! چند ماهی است که روزی چند ساعت عینک می زنم, بیشتر برای دید دور. حالا من و عینک با هم ماجراها داریم:

یکی از اولین روزهای عینکی شدنم نهار منزل عمویم مهمان بودیم. وقت نهار, برای کمک به آشپزخانه رفتم. در قابلمه پلو را که برداشتم احساس کردم هوا یک دفعه ابری و تاریک شد. به پنجره نگاه کردم. آسمان صاف و آفتابی بود. دوباره برگشتم سر قابله و باز هوا ابری و تاریک شد. باز پنجره و هوای صاف و آفتابی! یکهو یادم آمد که بله! هوای ابری و تاریک نتیجه بازی بخار قابلمه پلو با شیشه های عینک من است و ربطی به آسمان ندارد!!!

بعد از چند ماه هنوز هم فقط روزهایی که صبح زود از خانه بیرون می روم عینک می زنم. روزهای دیگر فراموشش می کنم!!!

هنوز هم هر وقت وارد فضای بسته می شوم یا هوا تاریک می شود فکر می کنم باید عینک را از چشمم بر دارم, مثل عینک آفتابی!!!

عینکم معمولا کنار تلویزیون است و شده است معیار قدرت بینایی مهمانان! همین مورد باعث شده عینکم گشاد شود! حالا هر وقت فکر می کنم که چه خوب که دارم به عینک عادت می کنم, یهو!!! از چشمم بیفتد و ابراز وجود کند.

و البته شنیدن اظهار نظر دیگران درباره اینکه عینک به من می آید یا نمی آیدو تحمل جمله هایی درباره ربط کتاب و عینک یا کامپیوتر و عینک!(این جمله های شوخی و جدی مرا به مرز انفجار می رسانند)

از همه مهمتر دیدن ناگهانی خودم در آینه است: وای این خانوم عینکی چقدر شبیه منه!!!

پ ن : عنوان از رسول پرویزی است.

/ 4 نظر / 16 بازدید
ساده

سلام دوست جان روزهای اول عینکی شدن یه کم سخته تا بهش عادت کنی البته من چند سالیه که عینکی شدم و دیگه چندان مشکلی باهاش ندارم ولی بزرگترین مشکلم که هنوزم ادامه داره گم کردنشه همیشه یادم میره کجا گذاشتمش و باید کلی دنبالش بگردم [نیشخند]

لیلا

من عینک به چشم دنبالش میگردم![نیشخند]

اکرم سلیمی

منم 7 سال و کمی بیشتر عینک می زدم. یه بار با عجله از خونه زدم بیرون تا به سرویس مدرسه برسم که حس کردم موقع دویدن چشمهام خنک شدن! اون موقع تازه فهمیدم عیتنکم رو جا گذاشتم!

مینا

.. وقتی دو عینکه شدم (دور و نزدیک) یه شعر گفتم: نزدیک نیا دور نشو روی چو ماهت بی سرخر عینک بتوان سیر ببینم! [عینک]