فردا داره به ما لبخند می زنه

چند روز پیش نوزادی به جمع ما اضافه شد. بیمارستان بودم تا چند ساعتی همراه مادر جوان و نوزاد باشم. وقتی رسیدم مادرک تازه به هوش آمده بود و مدام می پرسید:" چونه بچه چاله داره؟(همان چاه زنخدان), وقتی می خنده لپهاش گود می شه و چاله می اندازه؟ چشمهاش رنگ چشمهای عمه اش شده؟"من هم که مبهوت اون موجود کوچولو شده بودم و هر چه دقت می کردم نه چاه زنخدان می دیدم و نه لبخند که چاله لپها مشخص بشن و نه چشم باز کودک رو که بتونم رنگ چشمهاش رو تشخیص بدم.

با حواس پرتی گفتم" هنوز که خیلی کوچولو. این چیزاش معلوم نیست" و باز خیره کودک شدم. این بار مادرک پرسید:" اصن دوستش داری؟" برگشتم و نگاه عاقل اندر سفیهی بهش انداختم و گفتم:" فکر کنم هنوز به هوش نیومدی.بخوابتعجب" مادرک خوابید تا وقتی خانواده بچه ندیده! پدر نوزاد آمدند و همه سعیشان را کردند تا نوزاد را بیدار کنند که البته موفق نشدند ولی آنها آنقدر زرنگ بودند که مادرک بگویند نوزاد هم چانه اش گود است و هم لپهایش چاله می اندازد و هم احتمالا چشمهایش شبیه چشمهای عمه اش هست.

فردا آن روز دوباره بیمارستان بودم.مادرک را خواباندم و خودم نوزاد واکسن خورده به بغل, با بهیار بخش نوزادان پیش مادران جوان می رفتم و اولین شیر خوردنها و شیر دادنها را تماشا می کردم. اعتراف می کنم که خیلی خیلی جالب بود. احساسات آدمی غلغلکش می آمدچشمک ولی از آن صحنه جالبتر, لحظه ای بود که پدرها بچه هایشان را می دیدند. چنان مبهوت و متعجب خیره این عروسکهای زنده می شدند که پلک هم نمی زدند.چنان آرام و ناشیانه بغلشان می کردند و قربان صدقه شان می رفتند که مادربزرگها از شادی و خنده گریه می کردند. از لحظه ای که پدرک نوزاد ما, بچه اش را دید فیلمبرداری کرده ام. یک کپی اش را در گوشی همراهم دارم. فامیل و آشنا تماشا می کنند و هر وقت پدرک هم حضور دارد برایش جک می سازند و می خندند. خدایی هیچ کس از این تازه پدر توقع آن ابراز احساسات را نداشت. چه می کنند این وروجکها با زندگی آدم!

عکس بالا دست پدر و پسرکی است که چند ساعت است به دنیا آمدهقلب

/ 3 نظر / 17 بازدید
لیلا

[لبخند]

افسانه

دخترک من که دنیا اومده بود ، همسرم همون دقایق اول توی بیمارستان که بچه رو آوردند پیش ما، هی اول یک نگاه به من مینداخت ، بعد یک نگاه به دخترک و با شور و امیدواری هی میگفت خدایا شکرت ، خدایا شکرت ! به نظرم دو میلیون باری این دو کلمه رو تکرار کرد . هنوزم بعد از چهار سال ، هر از گاهی که غافلگیرش میکنم کنار قاب عکس من و دخترک ، از پشت سرش ، میشنوم همین دو کلمه رو . خدایا شکرت!

baran

خدا حظش کنه [گل]