پادشاه فصلها پاییز

هفته ای که گذشت، شهرما پاییزی پاییزی بود. هوای عالی و نم نم بارون، درختهای هزار رنگ و باد ملایم، رقص برگها طلایی و صدای پرنده ها. این روزها حال من عالی عالی بود. کیف میکردم از این همه زیبایی. کوچه و خیابون و درختها و باغچه هارو نگاه میکردم و لبخند میزدم وبه صدای پرنده ها گوش میدادم و انگارکه با من حرف بزنند زیرلب جوابشون رو میدادم. خلاصه که حال خوشی داشتم برای خودم. خدایا متشکرم برای این زیباییهایی که هدیه دادی بهمون.

تصور کنید حال عابرانی که خانم جوانی رو میدیدند با مانتو وشلوار و مقنعه اداری که سر به هوا اطراف رو نگاه میکنه و لبخند میزنه  ! گاهی هم خم میشه و یک برگ از زمین بر میداره! کج و راست جوری راه میره تا برگهای خشکیده و لگد کنه و مثل بچه ها ذوق میکنه! چقدر دلم میسوخت واسه کسانی که اون خانمی که من باشم رو دیدند و سری به نشانه افسوس تکان دادند و گاهی زیر لب گفتند خدا شفاش بدهچشمک

/ 1 نظر / 5 بازدید
لیلا

افررررررررین سمیرا مگه کاراموز خودم نباشی![خجالت]ببخش شوخی کردم.دخترم میگه همه چیزای خوبو به خودت نسبت میدی! یادم افتاد از ترانه فتحعلیان چون کج وراست میروی باز چه خورده ای بگو![نیشخند] عکس ازکجا حالا؟بینظیره[مغرور]